تبليغاتX
خانه عشق من

خانه عشق من

 

*چهارشنبه رفتم اداره بعد از ظهر کلاس داشتم  گفتم شاید کلاسها تشکیل نشه ... زنگ زدم دانشگاه از آموزش پرسیدم کلاسها تشکیل شده گفتن آره همه کلاسها از صبح تشکیل شده منم ساعت ۳ مرخصی ساعتی گرفتمو رفتم دانشگاه  ، ۴۵ دقیقه هم منتظر استاد نشستیم اما نیومد و کلاس تشکیل نشد ... کلی اعصابم خورد شد دیگه رفتم خونه یه ذره جمع و جور کردم و آقای همسر هم اومد با هم شام خوردیمو  فیلم دیدیم  و خوابیدیم ...

* آقای همسر چهارشنبه داشت لباساشو آماده می کرد از من پرسید فرداشب اینو بپوشم ؟(خونه مامانش می خواستیم بریم ، یادتونه که ) منم گفتم آره خوبه ... بعد ازش پرسیدم راستی از شام میریم ؟گفت نظر تو چیه ؟منم گفتم فکر کنم بعد از شام بریم بهتره .. اونم گفت باشه بعد از شام میریم ...

* پنجشنبه صبح آقای همسر جایی کار داشت وقتی داشت می رفت بیرون گفت بعد از ظهر دیگه زود حاضر باش که بریم خونه مامانم !!!!!!!!!(آیکونه یه لیلی متعجب) منم دیگه حرفی از توافق دیشبمون نزدم .. گفتم حالا که دوست داره از شام بریم اشکالی نداره دیگه ...

* رفتیم خونه مادر شوهری ، خواهرشوهر وسطی هم اونجا بود .... مادر شوهرم  یه دفعه یه چیزی از دهنش پرید در مورد جاریم .. منم اصلاٌ محل نذاشتم ... در کل بد نبود ...خوش گذشت ...

* شاید وقتی دارید چیزایی که می نویسم رو میخونید فکر کنید من خیلی حساس هستم ...  ولی من حرفهایی که از مادر شوهرو خواهر شوهرم می شنوم برام قابل هضم نیست... مثلاٍ خواهر شوهر کوچیکه ازم پرسید درس میخونی؟ منم گفتم نه والا من که از سر کار میایم دیگه یه مسئولیت دیگه دارم وقت نمیکنم درس بخونم .. بهم میگه نه اینکه حالا خواهر شوهر مادرشوهر هر روز تو خونت هستن .... مثلاٌ داشت به من متلک می انداخت .... ولی به نظر من داشت گنده تر از دهنش حرف می زد ... این دختر اصلاٌ بلد نیست چه حرفی بزنه یا کجا حرف بزنه ... واقعاٌ متاسفم ....

* جمعه ظهر رفتم خونه مامانم شب هم موندیم اونجا ..... امشب هم میرم خونه مامانم اینا .. بابام خیلی اصرار کرد امشب هم بریم ....

*با یه قرار وبلاگی چطورید ؟؟ هر کی موافقه نظر بده ....

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 16:7 توسط لیلی |


...

**الان خیلی اتفاقی متوجه شدم که یکی از دوستای خوب وبلاگ نویسمون باهمسرش و نی نی توی راهیش به رحمت خدا رفتن شوق زندگی .... نمیدونم چطوری ؟؟حتی نمیشناختمش ... ولی دارم دق میکنم... خیلی اعصابم خورد شد.....

** چقدر سخته ، داشتم فکر می کردم اگه منم بمیرم و دیگه ننویسم دوستای وبلاگیم از کجا میفهمن؟ .... فکر میکنم الکی توی عصر ارتباطات داریم زندگی می کنیم .ولی ارتباطاتتمون خیلی ضعیفه...

*راستش این چند روزه خودم داشتم به مرگم فکر میکردم .. این جریان امروز مزید بر علت شد و بیشتر افسرده شدم .....

* دیروز دلم برای مادر شوهرم تنگ شد زنگ زدم و حالشو پرسیدم ... برای ۵ شنبه دعوتمون کرد.. گفتم چشم ولی اگه میشه خودتون به آقای همسر بگید ...  شب که آقای همسر اومد بهش گفتم مامانش دعوتمون کرده .... مامانش دوباره زنگ زد و بهش گفت .. آقای همسر گفت شام نمی یایم بعد از شام میایم می بینیمتون .... آره فکر کنم بعد از شام بریم بهتره ...

*یه بازی وبلاگی من درآورندی براتون آوردم ....

اگه قرار باشه به "زن خوب بودن یا همسر خوب بودن " خودتون امتیاز بدید از مجموع ۱۰۰ امتیاز چقدر  به خودتون امتیاز می دید؟؟

خونه داربودن و کدبانو بودن و با سلیقه بودن :۲۵ امتیاز

رسیدگی به مسائل عاطفی و روحی همسر : ۲۵ امتیاز

رسیدگی به مسائل جسمی و جنسی همسر :۲۵ امتیاز

همفکری و همیاری در مسائل مشترک زندگی :۲۵ امتیاز

*** از موارد بالا از هرکدوم به خودتون چند امتیاز می دید؟؟

من فکر کنم امتیاز ۸۰ باشه ....

هلیا جون ، دخملی جون ، تبسم جون ، گیتی جون ، پرنیان جون ، سالی جون ، فرزانه جون ، شهلا جون همتون دعوتید به بازی ....

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 11:1 توسط لیلی |


سلام  میخوام فی البداهه برم سر چیزایی که پیش اومد و پیش نیومد ....

* هفته گذشته که ما تقریباٌ همش خونه بودیم وخونه مادر شوهری نرفتیم..(یه ذره دلم براشون تنگ شده ، ولی فعلاٌ توی دوران نقاهت ذهنی هستم ) آقای همسر تمام گلگی ها رو به خواهرش کرد که به گوش مامانش اینا برسونه ولی به نظر من زهی خیال باطل .... اون فقط داشت با کلمات بازی می کرد..... مامانش بعد از ۳ روز به من زنگ زد و زیارت قبول گفت .... دوباره فرداش هم زنگ زد که  آقای همسر بره خونه مامانش قبض موبایلشو ورداره ... یعنی یه روز بعد از اتمام مهلت پرداخت .... منم به مادر شوهری گفتم دیگه الان از وقت پرداختش گذشته فرقی نمیکنه بیاد ببره یا نه .... !!!!!! مادر شوهری وقتی زنگ زد گفت : این طرفا نمی یاین خااااااااااااااااااااااااااااانووووووووووووم ..... با یه لحن خاص ..منم گفتم آقای همسر دیر می یاد حالا مزاحمتون می شیم ...

* سه شنبه خواهر شوهر بزرگتره زنگ زد اداره ۴۵ دقیقه داشت حرف می زد .. فکر کنم گلگی ها از طریق خواهر شوهر کوچیکه به گوشش رسیده .. میخواست حرف از زیر زبون من بکشه بیرون ..منم دم به تله ندادم .. اصلاٌ در اون خصوص صحبت نکردم .. گفتم من چرا خودمو بده کنم ...... آقای همسر حرفا رو زده دیگه ...به من چه اصلاٌ ....

* جمعه دوستای مکه ای مون برای ناهار اومدن خونمون با هم رفتیم جشن لبیک که از طرف ستاد عمره دانشگاهیان دعوت شده بودیم . دوباره قرعه کشی عمره کردن ... اسم ما که در نیومد .... فقط میخندیدیم .... ساعت ۶ برگشتیم خونمون و نشستیم فیلم دیدیم و بعدش خوابیدیم .....

* دیشب از اداره رفتم خونه مامانم اینا .... یه هفته بود نرفته بودم اونجا شب موندیم صبح هم که اومدم اداره

*خیلی کسل کننده بود نه ؟؟؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388 11:56 توسط لیلی |


سلام ...

دوشنبه ساعت ۶ بلیط قطار داشتیم که بریم مشهد ... مامانم زنگ زد که با بابام میان و ما رو میرسونن ...منم از دوشنبه مرخصی بودم ..البته مرخصی که نه استعلاجی الکی گرفتم.... آخه از اول سال خیلی مرخصی گرفتم.... البته بماند که یه مشکلی پیش اومد و یه سر رفتم اداره و زود برگشتم .... تندی لباسا مو جمع کردمو ... دوش گرفتمو آقای همسر هم اومد مامانم و بابام هم اومدن و یه ناهار هول هولکی خوردیمو پیش بسوی مشهد....

باقطارهای سبز رفتیم ..شانسمون خیلی خوب بود کوپمون خالی بود فقط من و آقای همسر بودیم... البته آقای همسر به من میگفت تو الان از خداته که یکی پیشت بود تا باهاش صحبت کنی.. آخه من خیلی زود جوش میخورم..... سه شنبه ساعت ۶ صبح رسیدیم مشهد تا رفتیم هتل و اتاقهامون معلوم بشه  شد ساعت ۷ .. منم تا رفتیم اتاقمون خوابیدم تا ساعت ۱۱ (من نمیدونم چرا اونقدر وابستگیم به خواب زیاد شده... واقعاٌ تو این مورد عاجزم  احساس میکنم از وقتم خوب استفاده نمیکنم )حالا این بماند تا بعداٌ یه چیزی بگم .... هیچی دیگه از خواب که بیدار شدم رفتیم دوش گرفتیمو برای مراسم ازدواج دانشجویی بردنمون حرم .. جاتون خالی خیلی خوب بود .... برای همه دوستام (هلیا جونم،دخملی ،آلما جون،تبسم جون ،گیتی جون ،نیازجون وطنین جون....... همه و همه دعا کردم) ایشالا همه حاجت روا بشن .... برگشتیم هتل و شام خوردیمو رفتیم اتاقمون تا سریال دلنوازان ببینیم....

چهارشنبه هم اونجا بودیم ۵ شنبه عصر راه افتادیم تهران .. جمعه ساعت ۵ صبح تهران بودیم ... بازم خوابیدیم تا ۱۱ بعدشم مامان جونم زنگ زد و گفت ناهار بریم خونشون ... ما هم حاضر شدیم رفتیم اونجا ...

* این که گفتم از وقتم خوب استفاده نمیکنم برای اینه که خواب رو به همه چیز ترجیح میدم... یعنی راستیتش انرژیم زود تموم میشه .. تموم بچه هایی که اونجا با هم مشهد بودیم یا رفتن بازار روسها یا رفتن شهربازی مشهد یا رفتن الماس شرق ... البته من فکر میکنم یکی از دلایلی که من زیاد بازار نرفتم واقعاٌ هیچی لازم نداشتم ... ولی حتی یه شهر بازی هم نرفتم ... این از تنبلی خودم بود ....

* حالا بشنوید از خاندان شوهر ... یادتونه گفتم من یه جاری .............. دارم (خودتون نقطه چین رو پر کنید)که  مادرشوهرم اینا باهاش قهر بودن و مرداد ماه زاییده بود .. ما که نبودیم مادر شوهر جان بنده یه مهمونی مفصل داده بودن و همه رو دعوت کرده بودن  .... توی نبود ما...... فک کن.... من از مشهد به تمومشون زنگ میزدم و میگفتم به یادتون هستم و احوالپرسی میکردم.... ولی یه کلمه به من نگفتن که مهمونی داریم ... بعداٌ که فکر کردم دیدم من چقدر احمقم که بهشون زنگ میزدم.....  یعنی وقتی رفتیم یه زنگ نزدن که رفتین ؟خوبین ؟سالم رسیدین؟  اصلا و ابدا .... خیلی خیلی بی معرفتن....

یه بار که باخواهرشوهرم تو مشهد داشتیم حرف میزدیم همش می پرسید کی برمی گردین ... میترسید ما بریم مهمونیشون خراب کنیم... یه کلمه نگفت مهمونی دادیم ....منم اصلاٌ نفهمیدم که منظورش چیه ... اصلاٌ برام قابل هضم نبود الان هم که اومدیم هنوز زنگ نزدن به من یه زیارت قبول بگن... دارن از حسادت می ترکن که من زود به زود میرم مسافرت ... ایشالا خدا جوابشونو بده ...

اگه بهشون خوبی نکرده بودم یا مثل جاریم هر از چند وقتی شسته بودمشون رو بند پهنشون میکردم دلم نمی سوخت ..... همین چند وقت پیش مادر شوهر اینا داشتن خونشونو نقاشی میکردن ... من غذا درست می کردم میبردم اونجا گفتم بنده خدا ها شاید امکان آشپزی نداشته باشن .. یا مثلاٌ چند وقت پیش تولد خواهر شوهرم بود رفتیم خونشون براش کیک خریدم و تولد گرفتیم.. خدایی که خیلی نمک نشناسن....

تا یه سال با اون جاریم حرف نمیزدن ... ولی الان یه هفته هم صبر نکردن که ما از مسافرت برگردیم ..زود مهمونیشونو گرفتن نکنه ما برسیم ... حالا منم دیگه یاد گرفتم چه جوری باهاشون برخورد کنم .. ...

خوبیهای ما رو فراموش کردن ... اینا لیاقت همون جاریو برادر شوهرمو دارن که همیشه زبونشون درازه ..... بی لیاقتها....

*آخی خالی شدم ... اینجا چقدر خوبه آدم حرفاشو میزنه ....

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388 15:11 توسط لیلی |


 

من دارم می رم مشهد ... تا شنبه نیستم ... به یاد همتون هستم ... به یاد من باشید ...

(ازدواج دانشجویی)....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 16:45 توسط لیلی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام من لیلی هستم 26 سالمه در تاریخ 24/12/86 با کسی که به اندازه دنیا دوسش دارم عقد کردم و قراره تا 6 ماه دیگه مراسم عروسی ما برگزار بشه ..


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387



پیوندها

طنین جون
شهلا جون
مهربانو جون
آذرجون
آلما جون
دزی جون
تبسم جون
دخملی
هلیا جون
نیاز
گیتی جون
خاطرات یلدا و یاشار
پرنیان جون
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان