تبليغاتX
خانه عشق من


خانه عشق من

دست نوشته ها

سلام سلام به همه دوستای نازم ...

به خدا من بی معرفت نیستم .... ولی می دونم که دوستای خوبم نگرانم بودن .... مثل آلما جونم ..... قربونت برم دوست گلم .. چقدر تو گلی... دوست دارم ....

من بالاخره رفتم سفر حج ... به خدا یاد همتون بودم (آلماجون  مخصوصاٌ تو) به خدا مکه و مدینه یه تیکه از بهشته ... خیلی سفر خوبیه .. من با اینکه بار اولم نبود ولی چون با آقای همسر رفتم و یه جورایی هم ماه عسل بود خیلی خیلی کیف کردم ... بچه ها تو رو خدا تا جوونید برید ..اگه امکانشو دارید حتماٌ برید ......

دیگه از وقتی که اومدم  همش مهمونی هستم  یکی دو روز هم رفتم شمال ... بعدشم من و آقای همسر هنوز کامپیوترامون رو از خونه مامان باباهامون نیاوردیم ... در نتیجه ما کامپیوتر نداریم .دیگه اینکه امتحاناتمم شروع شده ... برای همین می خوام مثلاٌ یه ذره درس خون بشم .....

حالا بگم از زندگی مشترک ... خدا وکیلی من که در حال حاضر روزهای خوبی رو می گذرونم .. خدا قسمت همه بکنه .......  داشتن یه زندگی خوب مستلزم عشق ورزیدن به چیزهایی که داری و داشتن گذشته ..... البته اینا رو همه دوستای خوبم می دونن ....

حالا بگم از روز زن : اولاٌ روز زن همتون مبارک .... ( با کمی تاخیر) ... و اینکه من کادوی روز زنمو نقدی دریافت کردم .. البته بیشتر دوست داشتم که نقدی نباشه... ولی خوب ... زندگی عشق ورزیدن به همین چیزاست .......

دیگه منتظر نظرهای شما می مونم هرکی سوغاتی مکه خواست نظر بده ..... 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 14:50 توسط لیلی| |

سلام

اصلاٌ حالم خوب نیست ... ما نرفتیم مکه ... یعنی ویزا ندادن .... از اخبار این چند روزه خبر دارین که ؟ دولت عربستان به زنهای پائین ۴۵ سال ویزا نمیده ... ما قرار بود پنج شنبه بریم ولی نشد و از اون روز تاحالا همین طور منتظریم که بهمون خبر بدن .... انتظار خیلی بده ..و و اینکه تقریباٌ تموم برنامه هامون  به هم ریخت .... خدایا یعنی ما رو قابل ندونستی ؟؟؟ ...  خدایا خدایا خدایا شکرت ...

نمیدونم چی بگم ..... برامون دعا کنید .....

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 10:6 توسط لیلی| |

سلام سلام دوستای خوب و ناز خودم .....

خوبید ؟ خوش میگذره ... منم خوبم ......

بزارید از روز عروسی براتون بگم .. سه شنبه صبح ساعت ۶ از خواب بیدار شدم و دوش گرفتم و ساعت ۳۰/۷ رفتم آرایشگاه .. البته اون روز آرایشگاه چون وسط هفته بود خلوت بود و ۷ تا عروس بیشتر نبودیم چون گل سرخ همیشه بین ۲۰ تا ۲۵ تا عروس توی یک روز داره ... قرار بود منو ساعت ۱۲ آماده کنه ولی من ساعت ۱ حاضر شدم .... کار آرایش و شینیون من بی نظیر بود البته به خدا از خودم تعریف نمیکنما اینو همه اون روز به من گفتن ... چون سبک آرایشم لایت متوسط بود ... به خدا خیلی خوب شده بودم ... یعنی واقعاٌ راضی از آرایشگاه اومدم بیرون ... بعدش به همراه فیلمبردار رفتیم باغ و کلی عکس و فیلمو ... گرفتیم و حالا کلی هم دیرمون شده بود تازه باید میرفتیم آتلیه و... با سرعت هر چه تمامتر رفتیم به سمت آتلیه و کلی عکس هم اونجا انداختیم و رفتیم به سمت تالار ... البته ما چون مراسم عقد هم داشتیم باید زود میرسیدیم ولی خوب خیلی هم زود نشد ....وقتی رفتم تالار همه کفشون بریده بود  .. از بس خوب شده بودم ..... راستی لباس عروسم اونقدر زیبا شده بود .. یعنی مدلش خیلی منحصر به فرد بود هر کی می دید تعریف میکرد ... رفتیم تالار و مراسم سوری عقد برگزار شد و فامیلا زحمت کشیدن و کادوهاشون دادن .. دستشون درد نکنه ....

توی عروسی هم کلی بزن و بکوب بود کلی رقصیدمو و بعد از تالار هم رفتیم خونه مادر شوهری و اونجا هم کلی مراسم داشتیم و دیگه حدودای ساعت ۲ نصفه شب رفتیم خونه خودمون .. وما تا حدودای ساعت ۴ داشتیمن سنجاق سر باز میکردیم ... دیگه داشت اشکم در میومد آخه داشتم از خستگی  می مردم .... دیگه خوابیدیمو صبح ساعت ۳۰/۹ برامون صبحونه آوردن و من دوباره برای پاتختی رفتم آرایشگاه و این دفعه هم آرایشم خیلی خوب بود هم لباس پاتختیم معرکه بود ..... ... دیگهوواقعاٌ ترکونده بودم ..... وای چقدر از خودم تعریف کردم ... به خدا همش عین واقعیته ... ....

** چقدر عروسی آدم زود میگذره .. اصلاٌ باورم نمیشه الان یه هفته از عروسیم گذشه ....

** درضمن هرکی دوست داره میتونه بیاد خونمون عکسامونو ببینه ... 

** از شب عروسی تا حالا یه شب هم خونه نبودیم ... همش مهمونی و اینور و اونور ... به خدا دارم از خستگی می میرم ....

** پنج شنبه دارم میرم مکه ... هنوز ساکامو جمع نکردم ... حدوداٌ ۱۲ روز نیستم .....

** از دوستای گلم ساینا جون ، آلما جون ، مریم جون ، شقایق جون ، سپیده جون و آذر جون ممنونم که یاد من بودن  ... ممنونم از همتون دوستون دارم ....

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:21 توسط لیلی| |

سلام سلام به دوستای نازم

خوبید ؟ خوشین؟ خوب خدا رو شکر ... این چند روزه اونقدر سرم شلوغ بوده که اصلاٌ نتونستم بیام یه سر به اینجا بزنم ولی ممنون که به یادم بودید...

و اینک یه خبر تازه  میخوام به عرضتون برسونم  ...  دیگه انتتظارها به سر رسید ....  فردا اول اردیبهشت خوب؟ بگید خوب.... عروسی منه ..... هورررررررااااااا ....   بزنید اون دست قشنگه رو .........  هوررررااا .....

ازاینکه میخوام برم سر خونه زندگی خودم ، خیلی خوشحالم .... الان هم صبح زود اومدم اداره یه سر و گوشی آب بدم زودی برم دنبال کارام ... هنوز یه سری از کارام مونده .. تا شنبه نمی یام سرکار .... برام دعا کنید که عروسیم خوب برگزار بشه و همه چی مرتب باشه ... شنبه مییام مفصل براتو ن توضیح میدم .. راستی جمعه هم جهاز برون من بود ... مهمونا اومدن و کلی بزن بکوب کردن و کلی هم خوش گذشت .....

منو فراموش نکنیدا .... دوستون دارم   فعلاٌ بای

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 8:13 توسط لیلی| |

اون روزی که آخرین پستمو نوشتم بسیار بسیار عصبی بودم .. ولی خوب خدارو شکر الان خوبم ...

یعنی تقریباٌ خوبم ....

 ***پنج شنبه صبح رفتم خونمون  و با خواهر آقای همسر یه مقدار کارا رو انجام دادیم ولی خوب کار زیادی از پیش نرفت چون مبل و میز ناهار خوریم  نیومده بود و معطل شدیم که بیاد آخر سر هم زنگ زدن که امروز براتون نمیفرستیم ... و من و آقای همسر شبش رفتیم مهمونی .. جمعه صبح من و مامان و بابا همه وسایلی که باید می بردیم گذاشتیم تو ماشین و بردیم خواهرهای  آقای همسر هم اومدن و خیلی کمک کردن و خلاصه دیگه ساعت ۱۲ شب تموم شد ... مبل و میز ناهارخوریم رو هم ساعت ۲ بعد از ظهر آوردن خیلی خوشگلن ... واقعاٌ دوستشون دارم .. فکر میکنم خونمون خیلی خوشگل شد اگه شد عکس میزارم براتون ...  

***دیشب با بابام بحثم شد ، سر هر قضیه ای که از من ناراحت میشه پای آقای همسرو میکشه وسط .... این قضیه منو ناراحت میکنه ... احساس میکنم بابام نتونسته ارتباط خوبی با همسر من برقرار کنه .. البته از یه دوستی شنیده بودم پرا وقتی دختراشونو شوهر میدن به دامادشون حسادت میکنن ... حالا چرا ؟ من نمیدونم واقعاٌ هم سر در نمیارم ... منم که طاقت نمیارم از آقای همسر طرفداری می کنم  .. اونم بیشتر عصبانی میشه ... خلاصه من الان از دست بابام ناراحتم ...

*** هر چی بیشتر به روز عروسیم نزدیک میشم ، استرسم بیشتر میشه ..

*** بچه ها شما میدونید چکار کنم تا زودتر پ *ر*ی*و*د بشم ؟؟ آخه من احساس میکنم یاروز عروسیم یا روزی که میخوام برم مکه پ*ر*ی*و*د میشم .. میخوام زودتر بشم تا خیالم راحت بشه ....

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 13:34 توسط لیلی| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست