|
با خودم میگم این چه حکمتیه ؟؟ + نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388 12:1 توسط لیلی |
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388 14:13 توسط لیلی |
هفته گذشته انگیزه ای برای هیچ کاری نداشتم .. دلم یه تغییر ، تجربه یه چیز جدید یا یه جای جدید می خواست که به لطف خدا محقق نشد و همش خونه بودیم این سریال مزخرف دلنوازان هم یکی از باعث و بانیاشه .. چون متاسفانه منو میشونه خونه تا ببینمش ... + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 15:54 توسط لیلی |
*چهارشنبه رفتم اداره بعد از ظهر کلاس داشتم گفتم شاید کلاسها تشکیل نشه ... زنگ زدم دانشگاه از آموزش پرسیدم کلاسها تشکیل شده گفتن آره همه کلاسها از صبح تشکیل شده منم ساعت ۳ مرخصی ساعتی گرفتمو رفتم دانشگاه ، ۴۵ دقیقه هم منتظر استاد نشستیم اما نیومد و کلاس تشکیل نشد ... کلی اعصابم خورد شد دیگه رفتم خونه یه ذره جمع و جور کردم و آقای همسر هم اومد با هم شام خوردیمو فیلم دیدیم و خوابیدیم ... * آقای همسر چهارشنبه داشت لباساشو آماده می کرد از من پرسید فرداشب اینو بپوشم ؟(خونه مامانش می خواستیم بریم ، یادتونه که ) منم گفتم آره خوبه ... بعد ازش پرسیدم راستی از شام میریم ؟گفت نظر تو چیه ؟منم گفتم فکر کنم بعد از شام بریم بهتره .. اونم گفت باشه بعد از شام میریم ... * پنجشنبه صبح آقای همسر جایی کار داشت وقتی داشت می رفت بیرون گفت بعد از ظهر دیگه زود حاضر باش که بریم خونه مامانم !!!!!!!!!(آیکونه یه لیلی متعجب) منم دیگه حرفی از توافق دیشبمون نزدم .. گفتم حالا که دوست داره از شام بریم اشکالی نداره دیگه ... * رفتیم خونه مادر شوهری ، خواهرشوهر وسطی هم اونجا بود .... مادر شوهرم یه دفعه یه چیزی از دهنش پرید در مورد جاریم .. منم اصلاٌ محل نذاشتم ... در کل بد نبود ...خوش گذشت ... * شاید وقتی دارید چیزایی که می نویسم رو میخونید فکر کنید من خیلی حساس هستم ... ولی من حرفهایی که از مادر شوهرو خواهر شوهرم می شنوم برام قابل هضم نیست... مثلاٍ خواهر شوهر کوچیکه ازم پرسید درس میخونی؟ منم گفتم نه والا من که از سر کار میایم دیگه یه مسئولیت دیگه دارم وقت نمیکنم درس بخونم .. بهم میگه نه اینکه حالا خواهر شوهر مادرشوهر هر روز تو خونت هستن .... مثلاٌ داشت به من متلک می انداخت .... ولی به نظر من داشت گنده تر از دهنش حرف می زد ... این دختر اصلاٌ بلد نیست چه حرفی بزنه یا کجا حرف بزنه ... واقعاٌ متاسفم .... * جمعه ظهر رفتم خونه مامانم شب هم موندیم اونجا ..... امشب هم میرم خونه مامانم اینا .. بابام خیلی اصرار کرد امشب هم بریم .... *با یه قرار وبلاگی چطورید ؟؟ هر کی موافقه نظر بده .... + نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 16:7 توسط لیلی |
... **الان خیلی اتفاقی متوجه شدم که یکی از دوستای خوب وبلاگ نویسمون باهمسرش و نی نی توی راهیش به رحمت خدا رفتن شوق زندگی .... نمیدونم چطوری ؟؟حتی نمیشناختمش ... ولی دارم دق میکنم... خیلی اعصابم خورد شد..... ** چقدر سخته ، داشتم فکر می کردم اگه منم بمیرم و دیگه ننویسم دوستای وبلاگیم از کجا میفهمن؟ .... فکر میکنم الکی توی عصر ارتباطات داریم زندگی می کنیم .ولی ارتباطاتتمون خیلی ضعیفه... *راستش این چند روزه خودم داشتم به مرگم فکر میکردم .. این جریان امروز مزید بر علت شد و بیشتر افسرده شدم ..... * دیروز دلم برای مادر شوهرم تنگ شد زنگ زدم و حالشو پرسیدم ... برای ۵ شنبه دعوتمون کرد.. گفتم چشم ولی اگه میشه خودتون به آقای همسر بگید ... شب که آقای همسر اومد بهش گفتم مامانش دعوتمون کرده .... مامانش دوباره زنگ زد و بهش گفت .. آقای همسر گفت شام نمی یایم بعد از شام میایم می بینیمتون .... آره فکر کنم بعد از شام بریم بهتره ... *یه بازی وبلاگی من درآورندی براتون آوردم .... اگه قرار باشه به "زن خوب بودن یا همسر خوب بودن " خودتون امتیاز بدید از مجموع ۱۰۰ امتیاز چقدر به خودتون امتیاز می دید؟؟ خونه داربودن و کدبانو بودن و با سلیقه بودن :۲۵ امتیاز رسیدگی به مسائل عاطفی و روحی همسر : ۲۵ امتیاز رسیدگی به مسائل جسمی و جنسی همسر :۲۵ امتیاز همفکری و همیاری در مسائل مشترک زندگی :۲۵ امتیاز *** از موارد بالا از هرکدوم به خودتون چند امتیاز می دید؟؟ من فکر کنم امتیاز ۸۰ باشه .... هلیا جون ، دخملی جون ، تبسم جون ، گیتی جون ، پرنیان جون ، سالی جون ، فرزانه جون ، شهلا جون همتون دعوتید به بازی .... + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 11:1 توسط لیلی |
|
| ||||||