تبليغاتX
خانه عشق من

خانه عشق من

 

سلام دوست جونا..

خوبیددددددددددددددددددد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستشو بخواهید من روزای بی اتفاق و پر استرسی رو می گذرونم ............

خدا رو شکر آقای همسر حالش خوبه و هیچ مشکلی هم با هم نداریمممممممممم .

و خیلی خیلی هم دوستش دارم ...........

ولی همش نگرانم ........... نمیدونم شاید به خاطر نزدیک بودنه ........ است .

به هر صورت همچنان محتاج دعای شما هستم

بهم سر بزنید .........

خیلی کم به سراغم میاید..............

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 6:48 توسط لیلی |


 

سلام دوستای خوبمممم

روز پنج شنبه خانواده آقای همسر اومدن منزل ما برای برنامه ریزی و تعیین تاریخ عروسی .......... 

که خوشبختانه حدود تقریبی تاریخ عروسی مشخص شد ...... البته بابام داشت یه سوتی بزرگ می داد

چون من و آقای همسر توافق کرده بودیم به خانواده هامون بگیم برای فروردین یا اردیبهشت ماه  تاریخ عروسی رو تعیین کنند ولی بابام بدون توجه به حرفای من  می گفت حالا می خوایید بزاریم برای مرداد ماه .........

من و آقای همسر و بقیه :  

خانواده آقای همسر شام اومدن منزل ما و دیر موقع هم رفتن ولی خیلی خوش گذشت و مادر شوهری یه پارچه خیلی قشنگ برام هدیه آورد ........

جمعه آقای همسر رفت سر کار و بعد از ظهر با هم قرار گذاشتیم و رفتیم یه تالار خوشمل دیدیمو پسندیدیم ......... که احتمالاٌ همونو قرارداد

می بندیم .....

شنبه هیچ اتفاق خاصی نیفتاد و یکشنبه طی یک اتفاق تصادفی یک خبر خوب شنیدم ........ حالا بعداٌ براتون می نویسم ........

برام دعا کنید که یه مسئله ای برام جور بشه ........ praying

از دوشنبه شب بدنم شروع کرد به قرمز شدن و خارش شدید ..... دیگه داشتم می مردم .......... ولی با خوردن چند تا قرص خوابم برد .که دوباره شب بعد این اتفاق افتاد و رفتیم دکتر و دکتر حساسیت رو تشخیص داد و چند تا قرص و آمپول برام تجویز کرد ..........

هنوزم یه کوچولو بدنم قرمز شده و می خاره . حالا نمیدونم این چند روزه من حسابی گرمی و شیرینی خوردم اینجوری شدم یا واقعاٌ حساسیته؟؟؟؟؟؟؟

فعلاٌ هم هیچ اتفاق خاصی برام نیفتاده فقط برام دعا کنید . بسیار بسیار التماس دعا دارم .

بازم بر می گردم .............فعلاٌ خداحافظ .. همتونو دوست دارم BalloonsFor You

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 12:24 توسط لیلی |


"این چند روز "

سلامممممممممم

......... دارم فکرمیکنم این چند روز چه اتفاقایی افتاد ................... 

آهان: شنبه صبح رفتم سرکار ....... ( من شنبه و چهارشنبه کلاس ندارم) ............... بچه ها من یه خانمی توی اتاق محل کارم هست که خیلی حرف میزنه ..حرفهایی که به درد هیچ کس و هیچ چیز نمیخوره ... و واقعاٌ درک پایینی داره یعنی اصلاٌ حس نمیکنه و با خودش نمیگه که الان که من دارم 

پر حرفی می کنم  اصلاٌ این حرفها برای کسی مهم هست یا طرف مقابل حوصله حرفهای منو داره ..........از همه بدتر اینکه یه حرفو چند بار تکرار هم میکنه و آدم محکوم به چند بار شنیدن هستش .

 کلافه

خلاصه من فکر می کنم این آدم از زندگی کردن فقط حرف زدن بلده .......... باورتون میشه وقتی داره حرف میزنه همه از دوروبرش متفرق میشن ....... اگه من بودم قطعاٌ متوجه میشدم و به پرحرفی ادامه نمیدادم ولی اون با اعتماد به نفس کامل به حرف زدن ادامه میده وجالب تر اینکه وقتی کسی نیست با خودش حرف میزنه ....... به خدا دروغ نمیگم ............

خلاصه من چون شنبه خیلی خسته بودم همش خدا خدا میکردم که بامن حرف نزنه .ولی زهی خیال باطل ....ولم نمیکرد .دیگه داشتم دیوونه میشدم و هرچی هم بی توجهی میکردم که بامن کمتر حرف بزنه نتیجه نمیگرفتم ...من نمیدونم با این خانم چکار کنم  کمکککککککککککککککک کنید.......

روز یکشنبه به آقای همسر گفتم بیا بریم خونه مادر بزرگم چون خیلی وقته ندیدیمش .آقای همسر هم موافقت کرد و شام رفتیم خونه مادربزرگم ...میشه گفت خوش گذشت .

دوشنبه

بعد از ظهر رفتم دانشگاه ............. خدارو شکر عجب باروننننننننننییییی میومد ....بعد از خشکسالی تابستون واقعاٌ این بارون آدمو سرحال مییاره ...... بعد از کلاس به دلیل شدت بارون و اینکه دانشگاه من نزدیک خونه مادرشوهری هستش آقای همسر اومد دنبال من و رفتیم اونجا و کلی شلوغ کاری و شیطونی کردیم وخییییلللللللللللی خوش گذشت ......

امروز صبح که اومدم سرکار یکی از همکارام که به تازگی مادرشو از دست داده بود اومده بود اداره ... وقتی رفتم دیدنش خیلی متاثر شدم .چون بعد از عید فطر برادرش فوت کرد هفته پیش هم مادرش فوت کرد ........ دلم خیلی سوخت ...چون پدرش هم فوت کرده و دختر بسیار تنهاییه ........تا دیدمش کلی گریه کردم .......... خدا همه پدر مادرا رو برای همه نگه داره و به ما هم توفیق بده به اونا خدمت کنیم و قدرشونو بدونیم .........

مواظب خودتون باشید ............... بازم برمیگردم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 6:37 توسط لیلی |


سلام دوست جونای خودم......خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بزارید از چهارشنبه براتون بگم ...........

من چهارشنبه به دلیل اینکه حوصله نداشتم از اداره زدم بیرون ......خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

گفتم برم اداره بیمه چون اونجا هم کار داشتم ولی اونقدر اعصابم خورد بود که چند بار نزدیک بود تصادف کنم ..خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خلاصه در همین حین آقای همسر از همه جا بی خبر به من زنگ زد و من بسیار سرد باهاش صحبت کردمو و زود قطع کردم ... یه دفعه به ذهنم رسید یه اس ام اس تاثیر گذار براش بزنم (ببخشید نمیتونم بگم چه اس ام اسی براش نوشتم )خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بعد از اینکه اس ام اس به دست آقای همسر رسید خیلی زود با من تماس گرفت و حالا هی زنگ میزد و من جواب نمیدادم بعد برای اینکه رفتارم تاثیر بیشتری بزاره موبایلمو خاموش کردم .خلاصه حسابی بچه شده بودم ......خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

تا بالاخره موبایلمو بعد از ۱۰ دقیقه روشن کردم دیدم داره می زنگه ...... گفتم  که دیگه وقتشه گوشیمو جواب بدم هیچی  دیگه تا گفتم بله با یه صدایی شبیه فریاد مواجه شدم که " منظورت از این اس ام اس چی بوده؟"خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

حالا هی من میگفتم هی اون میگفت دیگه داشتیم  خیلی تند می شدیم ... منم بهش گفتم اینطوری نمیشه باید الان مرخصی بگیری تا حضوری با هم صحبت کنیم ..... ولی اون اونقدر از من ناراحت بود که می گفت نمی یام اصلاٌ حوصله ندارم تا بالاخره با اصرارهای من راضی شد که زود تر از سر کار بیاد و باهم ساعت ۲ یه جایی قرار گذاشتیم .......

وقتی اومد و همدیگرو دیدیم کلی با هم صحبت کردیم و معلوم شد همه این کدورتها از سوءتفاهم ناشی میشه و از همدیگه عذر خواهی کردیم و خیلی زود آشتی کردیمو عشولانه شدیم .خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بعدشم رفتیم کلی گشتیمو شام خوردیمو آقای همسر منو رسوند خونه و بعد خودش رفت ......

فرداش یعنی پنجشنبه من رفتم دانشگاه و بعد از کلاس آقای همسر اومد دنبال من و رفتیم خونه آقای همسر که دیدیم کسی خونه نیست ........ زنگ زدیم به موبایل پدر آقای همسر که گفت چون وقت دکتر داشته با مادر شوهری رفتن دکتر ......خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir(نه فکر بد نکنید....)

 قرار شد بعد از دکتر برن خونه خواهر آقای همسر و ما بریم دنبالشون ...... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بعد ما با کمک همدیگه یه شام توپ درست کردیم و با هم خوردیم ......... اونقدر اون لحظه خوب بود .حس میکردیم سر خونه زندگی خودمون هستیم  ..خلاصه خیلی خوش گذشت .شب هم آقای همسر منو رسوند خونمون و خودش رفت خونه خواهرش و چون به شدت بارون می یومد شب همونجا مونده بودن ..........

صبح آقا ی همسر به من زنگ زد که دیدم بله آقای همسر سرما خودن ولی قرار شد که پدر و مادرشون رو برسونن منزل و بیان پیش من .عصر ساعت ۶ آقای همسر اومد خونه ما و دیدیم حالا که وقت مناسبیه و کاری نداریم بهتره بریم پیش فیلمبردارمون و فیلم نامزدیمونو بگیریم چون قرار بود یه تغییراتی رو برامون بده فیلم رو که گرفتیم اومدیم خونه و نشستیم به فیلم دیدن .......

همش یاد شب نامزدیمون افتادیم چون نامزدیمون هم خیلی خوش گذشت و هم فیلممون خیلی قشنگ شده بود بعد از دیدن فیلم شام خوردیم و آقای همسر هم ساعت ۱۰ تشریف بردن منزلشون ..........

پی نوشت  : من باید یه مقدار توی رفتارام تجدید نظر کنم ناسلامتی می خوام برم خونه شوهر نه مهد کودک

خدایا به من کمک کن ...... من آدم کاملی نیستم ..............

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387 10:20 توسط لیلی |


مرخصی بیهوده

آقای همسر چند روز پیش به من گفت اگه میخوای چهارشنبه هر دوتامون مرخصی

 بگیریم و به کارهای عقب افتادمون ( از جمله گشتن برای تالار ) برسیم . منم

 موافقت خودمو همون لحظه اعلام کردم .

 .

.

 .

حالا بعد ازگذشت چند روز امروز صبح  (چهارشنبه) به من اس ام اس داده حیف شد

 تو به من خبر ندادی 

  

بهش زنگ زدم میگم من که مشکلی ندارم و مرخصی گرفتم .........

 

میدونید به من چی میگه : میگه تو قرار بود برنامه ریزی کنی چون نکردی من میرم

 سرکار

منم دست از پا دراز تر اومدم سرکار با اینکه مرخصی گرفته بودم .... ولی الان اصلاٌ

 حوصله ندارم و به شدت عصبانی هستم .. خدا کنه سکته نکنم

همیشه برای برنامه ها و بیرون رفتن هامون من باید برنامه ریزی کنم و این منو به

 شدت ناراحت می کنه ......

بچه ها خیلی سرم درد می کنه ...... میخوام اگه زنگ زد جواب تلفونمو ندم ...... چون

 با من سر صبحی خیلی ناراحت کننده حرف زد ...

.......... خدایا ازت میخوام مشکلات منو حل کنی ...........

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387 7:40 توسط لیلی |


سلام دوست جونای خودم

خوبید؟ منم خوبم

تعطیلات چکارا کردید ؟

من خیلی دلم میخواست برم مسافرت ولی آقای همسر مرخصی نداشت .

پنجشنبه ها محل کار من تعطیله ولی من مجبورم کلاسای دانشگاهمو بیشتر پنجشنبه ها بردارم

رفتم دانشگاه و چون آقای همسر سر کار بود برگشتم خونه...........

جمعه

فروشگاه تفال حراج زده بود .مادر شوهری به من زنگ زد و گفت اگه چیزی میخوای بیا با هم بریم

 منم که از خودم مطمئن گفتم نه من چیزی نمی خوام ولی حالا می یام

من و مامانم با مادر شوهری و آقای همسر رفتیم فروشگاه تفال .........

قیمتها خیلی خوب بود و من چنان  جو گیر شدم که از همه بیشتر خرید کردم

مامانم و آقای همسر گفتن خوبه تو چیزی نمیخواستی

الکی الکی حدود ۲۷۰۰۰۰ تومان قابلمه و ظروف تفال خریدم آخه خیلی خوب و قشنگ بودن ........

البته من ظروف تفلون جهازمو خریده بودم ....... فکر کنم یه مقدار اسراف کردم ................

بعد از خرید من و مامانم برگشتیم خونه و قرار شد آقای همسر بعد از ظهر بیاد خونه ما بریم بیرون

بعد از ظهر که آقای همسر اومد به پیشنهاد پدرم رفتیم شام رستوران زعفرون توی اقدسیه ........اونجا هم خیلی خوش گذشت .

شنبه

شنبه خونه خواهرشوهرم دعوت بودیم ....نزدیکای ظهر آقای همسر اومد دنبال من رفتیم خونه خواهر شوهری

خواهر شوهرم خانواده خیلی خوبی داره و من هر وقت میرم اونجا بهم خیلی خوش میگذره ...

عصر که شد به پیشنهاد خواهر شوهرم  رفتیم چند جا تالار دیدیم ........

یه جا رفتیم تالار ببینیم  که هم آبرومندانه بود هم خیلی قشنگ بود :

 مدیر تالار پرسید : چند تا مهمون دارید؟

من زود تر از همه جواب دارم : ۳۰۰ تا

خواهر شوهر وآقای همسر :

من : کمه؟

آقای همسر : نه  خیلی زیاده

من خیلی فکر کردم راستش ناراحتم شدم ولی هیچی نگفتم

تا موقعی که برگشتیم خونه خواهر شوهری هیچی حرف نزدم

ولی وقتی رسیدیم خونه به آقای همسر گفتم ما تعدا مهمونامون کمتر از ۱۵۰ نفر نیست

اونم گفت باید یه مقدار کمترش کنی..........

همیشه شنیده بودم در مورد تعدا مهمونا یه مقدار صحبت پیش میاد ولی ...............

در مورد تالار که کمکم نکردید لا اقل دراین مورد کمکم کنید.........

بازم برمیگردم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387 8:0 توسط لیلی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام من لیلی هستم 26 سالمه در تاریخ 24/12/86 با کسی که به اندازه دنیا دوسش دارم عقد کردم ودر تاریخ 1/2/88 با هم عروسی کردیم و رفتیم زیر یک سقف ... اینجا رو انتخاب کردم برای ثبت خاطرات روزانه ام .....


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387



پیوندها

طنین جون
شهلا جون
مهربانو جون
آذرجون
آلما جون
دزی جون
تبسم جون
دخملی
هلیا جون
نیاز
گیتی جون
خاطرات یلدا و یاشار
پرنیان جون
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان