|
ازعید تا عید سلام جیزینگولی ها خوبید ؟ منم خوبم ......... بهتون خوش میگذره ؟ به منم خوش می گذره ............ دیگه چه خبر ؟ من که این روزها حسابی سرم شلوغ پلوغ بوده و حسابی خوش گذروندم ........ بزارید از دوشنبه شروع کنم ........ دوشنبه شب ما (من ، آقای همسر ، مامان و بابا ، داداشی و زن داداشی و مادر زن و پدر زن داداشی ) به دعوت پدرم شام رفتیم رستوران حاتم ........ خیلی خوش گذشت ... جای همتون خالی .......... سه شنبه که عید قربان بود ولی آقای همسر سرکار بود و بعد از ظهرش اومد خونه ما ... من برای عیدی آقای همسر یه پلیور خوشگلللللللل خریدم و اون خیلی خوشش اومد وقتی آقای همسر اومد خونه ما من به غیر از شیرینی و گل چیزی ندیدم ........... با خودم گفتم حتماٍ رسم ندارن دیگه ......... آقای همسر یه من از اونجایه ژاکت خریدم البته آقای همسر برام خرید بعدش چون دیگه داشت دیر میشد و ما میترسیدیم که به شام خونه مامان شوشو نرسیم تندی رفتیم اونجا ........ وقتی رفتم اتاق آقای همسر تا مانتو مو در بیارم دیدم آقای همسر یه پاکت به من داد که توش یه تراول چک بود منم بسیار سورپرایز گشتم ..... این همون عیدی من بود نکته : دستپخت مامان شوشو بسیار بسیار خوب می باشد .... چهارشنبه من مرخصی بودم چون برای ثبت نام حج باید به ستاد دانشگاه می رفتم...... البته چون مدارک ما ناقص بود قبول نکردند و به ما مهلت مرحمت فرمودند..... شبش ما عروسی دعوت داشتیم البته از اون عروسی هایی که تنها نکته خوبش شام بود چون خانواده عروس و داماد بسیار بسیار مذهبی بودند و حتی نمیشد دست زد چه برسه به رقصیدن ........ من متعجبم عروسی که توی تالاره و زنونه و مردونه جدا هستند شادی کردن چه عیبی داره ؟؟؟؟ بعد از خوردن شام رفتیم خونه.... این اتفاق حدوداٌ ساعت ۱۰:۱۵ اتفاق افتاد و من به مامانم گفتم : یعنی عروسی اینا همین بود.......... و من چون به آقای همسر گفته بودم اینا مذهبی هستن آقای همسر از ترسش حتی کراوات هم نزده بود و من بسیار ناراحت شدم ....... پنج شنبه یکی از خواهرهای آقای همسر مارو پاگشا کرده بودند و ما شام اونجا دعوت داشتیم و بسیار بسیار خوش گذشت .... جمعه تولد یکی از خواهر زاده های آقای همسر بود و ما شام اونجا دعوت بودیم البته با اینکه خواهر آقای همسر یه تولد ساده گرفته بود ما بسیار بسیار از خودمان شادی در وکردیم و به جشن و پایکوبی پرداختیم و خیلی خوووووووووووووش گذشت و شب دیر موقع هم برگشتیم خونه .... حالا فکر کنید بعد از چهار روز تعطیلی و خوش گذرونی من چه جوری باید شنبه می رفتم سرکار ..... شنبه به زور مکافات از خواب بیدار شدم و رهسپار اداره ....... شدم . "پیشاپیش عید غدیر مبارک باد" پی نوشت : ۱ - عسل عزیز ازدواجت رو بهت تبریک میگم ، امیدوارم سالیان سال در کنار آقا محسن خوش و خوشبخت باشید. ۲- طنین گلم ، از داشتن دوست خوبی مثل تو بسیار خوشحالم ............. تولدت مبارک عزیزم . التماس دعا + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 16:42 توسط لیلی |
دعوت سلام دوست جونا .......... از اینکه با ارسال تعداد زیادی از پیغامهاتون ، توجه کنید این قسمت خیلی مهمه " تعداد زیادی از پیغامهاتون " تقریباٌ تا این لحظه ۷ نظر ........... منو تشویق به نوشتن کردید و از خودکشی کردن من جلوگیری کردید خیلی خیلی ممنونم متوجه شدید : داشتم خودمو مسخره می کردم ......... آخه ۷ تا نظر هم شد تعداد زیاد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عزیزان من لطف کنید برای من نظرای خوب خوب بگذارید ...... به خدا ثواب داره .... واسه مریض می خوام حالا از این حرفها بگذریم .... من حالم خیلی خوبه که حالا دلیلشو بهتون میگم ولی آقای همسر دچار یک سرما خوردگی بسیار شدیدی شده اند که نگو و نپرس ........ حالا هی من میگم بیا بریم دکتر ایشون ابراز تمایل به خود درمانی میکنند .............. تازه من هم که دلسوزی می کنم ایشون ناراحت میشن که مگه من بچه ام ؟ حالا خبر خوب ........... من اول آذر رفتم دانشگاه دیدم اطلاعیه زدن برای ثبت نام حج دانشجویی ......... منم که عاشق مکه و مدینه و زیارت ............... وسوسه شدم و رفتم که مدارکمو تکمیل کنم و زودی بیام ثبت نام کنم چون تا ۳ آذر بیشتر وقت نداشت هیچی دیگه تازه یه روز هم مرخصی گرفتم تا به کارام برسم .......... هیچی دیگه با توکل به خدا رفتم ثبت نام کردم تازه از نوع حج عمره متاهلی هم نوشتم ......... تا اینکه 6 آذر قرعه کشی شده بود و اسم من به عنوان اولین نفر از بین 4000 نفر انتخاب شده بود ............ وقتی اسممو دیدم دیگه اصلاٌ توی حال و هوای خودم نبودم و یهو زدم زیر گریه ....... این یعنی خدا دوباره منو دعوت کرد ..... اصلاٌ باورم نمیشد ....... فوری باهمون حالت به آقای همسر زنگ زدم و چون داشتم گریه میکردم آقای همسر داشت سکته میکرد که مگه چه اتفاقی افتاده ؟ وقتی بهش گفتم که اسمم دراومده خیلی خوشحال شد اصلاٌ باورش نمیشد ........... همش قسمم میداد که راست میگی .... تازه وقتی تلفنو قطع کردم همش ۵ دقیقه به ۵ دقیقه زنگ میزد که راست گفتی یا شوخی کردی ؟ خلاصه به همه خبر دادیم .... مامان و بابا و مامان شوشو . برادر و خواهر و......... همه خوشحال شدند .... خدایا ازت ممنونم که من گناهکارو دوباره به خونت دعوت کردی ............ من چون حج متاهلی ثبت نام کردم می تونم آقای همسرو با خودم ببرم و این خیلی خوشاینده ....... خدایا ممنونتم ........... ایشالا قسمت همتون بشه ...... خیلی جای خوبیه ...... واقعاٌ به نظر من یه تکه از بهشته ............ حالا عزیزای من اگه برای من پیغام بزارید رفتم مکه براتون دعای مخصوص می کنما.......... شوخی کردم اگه هم پیغام نزارید براتون دعا میکنم ..................... التماس دعا دارم .. منو فراموش نکنید ......... دوستون دارم + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 12:54 توسط لیلی |
سلام دوست جونا. ببینید از دست همتون شاکی هستم ............. اصلاٌ پیغام نمیگذارید............... اگه همین طورر پیش بره در این وبلاگو تخته می کنم ........... یا میرم خودکشی میکنما حالا خود دانید ...................... منتظرم ...... حداکثر تا یه هفته ............ اگه اومدید که هیچ اگه نیومدید دیگه از من خبری نیست...... حالا که محتاج تو ام جای تو خالی است ....... فردا که سراغم بیایی خبری نیست............. + نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387 14:29 توسط لیلی |
|
| ||||||