|
سلام هفته پیش پنج شنبه ما خونه برادرم دعوت داشتیم ... من با آقای همسر قرار گذاشتم که بعد از کلاسم بیاد دنبالم برم خونه لباسامو عوض کنم و بریم اونجا ...... بعد از کلاس :(تلفن من زنگ خورد) آقای همسر بود من : سلام خوبی ؟ آقای همسر : سلام ای بد نیستم آقای همسر : لیلی جان میشه خودت بری خونه منم از اون طرف میام پیشت . من : باشه منم خیلی سریع با اون وضع ترافیکی که بود خودمو رسوندم خونه و تندی یه دوش گرفتم زنگ زدم به آقای همسر : آقای همسر : لیلی جان میشه خودت بری به من آدرس بدی منم خودم می یام . من : باشه (آخه برادرم تازه خونشو عوض کرده و ما برای اولین بار بود که میرفتیم اونجا ) داشتم میرفتم خونه برادرم که تو راه آقای همسر تماس گرفت که لیلی جان میشه من نیام آخه اصلاٌ حالم خوب نیست ...... منم با اینکه کلی ناراحت شدم ولی چون دیدم حالش خوب نیست گفتم باشه ولی کلی بهش توضیح دادم که دوست ندارم بدون تو جایی برم چون شاید برای بقیه سوال انگیز بشه ... و اونجا هم که رفتم به همه دروغکی گفتم آقای همسر سرکاره و هنوز نیومده . احساس کردم اگه بگم حالش خوب نیست کسی باور نمیکنه .......... نمیدونم چرا اینجوری گفتم ....... جمعه آقای همسر باید میرفت سرکار (این دفعه واقعاٌ )به من زنگ زد که عصر حتماٌ می یام می بینمت عصری آقای همسر اومد خونه ما ولی وا قعاٌ حالش خوب نبود من فکر کردم خسته است برای همین گفتم بره یه ذره استراحت کنه ........ وقتی رفتم بیدارش کنم دیدم بدنش داره مثل کوره می سوزه ......... تب خیلی شدیدی داشت فکر کنم بالای ۴۰ درجه .باورتون نمیشه ....... اینقدر ترسیدم که نگو... خلاصه خودشم چون دید حالش خوب نیست گفت حتماٌ باید برم خونه خودمون حالا هی ما اصرا میکنیم که بریم دکتر میگه نه باید برم ........... خلاصه اینقدر اصرار کردیم که دیگه ناراحت شد ولی راضی شد ما تا یه مسیری بریم برسونیمش (ماشین نیورده بود) ما تا مترو بردیمش ولی عجیب نگرانش بودم که چه جوری با این حالش داره میره و.......... وقتی میرسه خونه اونقدر حالش بد بوده که خواهر آقای همسر میاد و اونو میبره دکتر . جوری که آقای همسر از شدت تب نمیتونسته راه بره .. دکترهم میگه این یه ویروس جدیده که خیلی تاثیرش زیاده و آقای همسر باید ۳ روز نره سرکار و بهش استعلاجی میده . آقای همسر شنبه و یکشنبه و دوشنبه نرفت سرکار . شب شنبه بهمون خبر دادن یکی از بستگان نزدیکمون توی شیراز تصادف کرده و فوت شده .......... خیلی ناراحت شدیم .حالا دربه در دنبال بلیط هوایما بودیم که مامان و بابا بتونن خودشونو به مراسم برسونن . به هزار زحمت تونستیم ۲ تا بلیط پیدا کنیم و مامان اینا صبح زود با هوایما رفتن شیراز .. منم چون شب تنها بودم رفتم خونه برادرم ......... مامانم و بابا روز دوشنبه برگشتن ........ خدا رحمتش کنه ........ کسی که فوت کرده یه پسر ۱۸ ساله است که یه کامیون بهش زده و لهش کرده ..... **** سه شنبه رفتم دانشگاه و کیف پولمو گم کردم نمیدونم کیفم بعد ازکلاس پیشم بوده یا نه ؟ تنها چیزی که برام مهمه کارت دانشجوییمه .. خیلی اعصابم خورده ........ خدا کنه پیدا بشه ....... امروز صبح اومدم اداره و رئیسم بابت چند تا چیز کوچولو دعوام کرد ........ همش هم پشت سرهم اتفاق افتاد ....... خودتون بزارید جای من .... چند تا بدبیاری پشت سرهم کلاٌ حالم خوب نیست ..... چند تا فکر ذهنمو مشغول کرده : اداره ، درس ، کارای عروسیم خرید جهیزیم . کارای سفر مکه .اینا نیاز به زمان داره من خیلی وقتم کمه ....... واقعاٌ کارو دانشگاه وقت منو خیلی گرفته ....... تازه از هفته دیگه امتحانم شروع میشه .. بهم کمک فکری بدید ....ممنون ........ برام دعا کنید پی نوشت : ۱- ببخشید از اسمایلی استفاده نکردم وقت نداشتم .. ۲- کسی از عسل خبر داره ؟...... خیلی وقته خبری ازش نیست .......... + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 15:10 توسط لیلی |
سسسسسسسسسسسسلام دوستام ...... ببخشید که دیر به دیر آپ میکنم ...... آخه من مطالبمو جمع میکنم تا زیاد بشه ......... اولاٌ عیدتون مبارک . باچندین روز تاخیر دارم فکر می کنم چه اتفاقایی برام افتاد ..... اوووممممممممممممممم آهان : چهارشنبه : چهارشنبه روز عید غدیر بود و چون مادر بنده سید می باشند ما از صبح علی الطلوع با موجی از تلفنهای بیشمار روبرو بودیم و شده بودیم منشی مادر گرام......... البته اگه تعریف از مادرم نباشه خیلی ها مامان منو دوست دارند و روز عید بهش زنگ میزنند و یا به خونمون می یان . آقای همسر هم زنگ زد خونمون و گفت که بعد از ظهر به اتفاق خانوادشون مییان خونه ما . بعد از ظهر آقای همسر به اتفاق خانواده و خواهراشون منزل ما تشریف آوردند البته با عیدی و وسایل شب چله (یلدا) البته می گفتن چون شب یلدا شنبه است ما این کارو زودتر کردیم .... وسایل عیدی و شب چله من عبارت بود از : ۱- هندوانه تزئین شده ۲-یک سبد پر از میوه های تزئین شده ۳- آجیل تزئین شده ۴- شیرینی تزئین شده ۵- باسلق تزئین شده ۶- یک عدد سکه طلا ۷- یک دست لباس ۸- یک جفت کفش ۹- یک عدد شال خوشمل که همه این وسایلو کاملاٌ زیبا تزئین داده بودند و من بسیار خوشحال گشتم ........ واقعاٌ دستشون درد نکنه .... یه چیزی بگم : من کلاٌ دختر قدر شناسی هستم و اگه کسی یه کار کوچیک برام انجام میده قدر زحمتی که برام می کشه رو درک می کنم ............ مهمونای ما شام هم منزل ما بودند .......... البته تو فکر مامانم بود که اگه بیان زشته شام نگهشون نداریم و تدارک شام دیده بود .......... دست مامان جونم درد نکنه ...... قربونتتتتتتت برم مننننننننن مامان من هم چون سیده مهمونامون وقتی داشتن میرفتن نفری یه ۲۰۰۰ تومانی به عنوان عیدی دادند ... پنج شنبه چون مدرسه ها تعطیل بود و من هم دانشگاهم تعطیل بود بهترین فرصت بود که با مامانم برم خرید .. و با هم به سمت شوش راه افتادیم ..... من اولین باری بود که میرفتم اونجا ........ . اونجا هم برای خودش شهریه ها.......... من یه سرویس آرکوپال برای دم دستی و یه مقدار از کریستالهای بوفه و خرده ریزهامو خریدم ........... البته قصد خرید بیشتری داشتم ولی چون دیگه مغازه ها داشتن می بستن ما هم دیگه راهی خونه شدیم .......... ولی من خیلی خسته بودم دیگه وقتی رسیدیم خونه از فرط خستگی داشتم می مردم آخه خیلی راه رفتیم ........ اونجا خیلی مغازه و پاساژ داره ..... جمعه قرار بود یه آقای کابینت ساز ببریم تا اندازه بگیره و کابینت هامونو بسازه حتی قبلش با مستاجری که توی خونمون هست هماهنگ کرده بودیم که جایی نره ولی وقتی رسیدیم اونجا هر چی زنگ زدیم یا نبود یا درو باز نکرد ....... (خدا عالمه ) تلفن رو هم جواب نمیداد ......... نمیدونم چرا بعضی مستاجرا اینقدر اذیت می کنند ....... خلاصه کلی جلوی اون آقاهه خجالت کشیدیم .... دیگه هیچی ما هم رفتیم خونه آقای همسر و سر یه موضوع خیلی کوچیک باهم بحثمون شد و من قهر کردم ....... ولی زودی آشتی کردیم بعد از ظهرم نشستیم فیلم زن دوم رو دیدیم ............ خیلی غمناک بود ..... بعدشم شام خوردیمو آقای همسر منو رسوند خونمون . شنبه : بااینکه شب یلدا شنبه بود ولی چون من فرداش امتحان داشتم آقای همسر گفت چون تو امتحان داری من نمییام تا تو درس بخونی عوضش فرداش می یام چقدر هم من درس خوندم ...... شب یلدا هیچ اتفاق خاصی نیفتاد .......... یکشنبه رفتم دانشگاه و استاد هم ازمون امتحان نگرفت و حال من خیلی گرفته شد ........... بعد از ظهر هم خونه پدر بزرگم دعوت داشتیم و آقای همسر از محل کارش یه سره اومد پیش من و با هم رفتیم خونه پدر بزرگم و شب چله رو با یه روز تاخیر برگزار کردیم ....... راستی بچه ها برای سرویس آشپزخونه (جای شکر و چای و قند و جای حبوباتو .....) چی قشنگه ؟ الان از این سرویسهای سیلور یا استیل اومده ؟ به نظرتون چی خوبه ؟ این سرویسهای چوبی چطوره؟ قدیمی نشده ؟ نظراتتون را برام بنویسید و بهم کمک کنید ......... ممنون همتونو دوست دارم .. + نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387 10:20 توسط لیلی |
|
| ||||||