تبليغاتX
خانه عشق من

خانه عشق من

سلام دوستای جیگمل خودم .... Hello

من یه ذره دیر به دیر می یام به خاطر اینه که خیلی سرم شلوغه ها ... Superhero

من همچنان به دنبال آرایشگاه و لباس عروس دارم میگردم ....

پنجشنبه گذشته من و خواهر شوهری قرار گذاشتیم که با هم بریم چند تا آرایشگاه ببینیم ....

من حدود ساعت ۱۲ رفتم خونشون ولی تا بچه هاش اومدن و ناهار خوردیم حدود ساعت ۳ بعد از ظهر رفتیم بیرون ....اول رفتیم یه آرایشگاه که بهم معرفی کرده بودن توی کریمخان .... کارش تقریباٌ خوب بود یعنی آرایشاش خیلی خوب بود ولی مدلهای شینیون هاش زیاد نه .... قیمتش هم مناسب بود ...

بعد رفتیم یه مزون همون نزدیکا به نام مزون والیز ... مال یه خانم مسنی بود که تموم لباس عروساش اروپایی بود از فرانسه یا ایتالیا آورده بود یه لباس عروس هم تن من کرد قشنگ بودا ولی خیلی ساده بود هیچی نداشت .. البته من از لباس عروس ساده بدم نمی یادا ولی خوب دیگه مثل لباس خواب هم نباشه ....

لباس عروسی که تن من کرد قیمتش ۱۱۰۰۰۰۰ تومان بود .. از اونجا رفتیم زعفرانیه آرایشگاه ستاره ها

البته اونقدر خیابونا ترافیک بود که وقتی رسیدیم داشت تعطیل می شد ... ولی خوب یه سری از کاراشو دیدیم خواهر شوهرم خیلی از آرایشگاه ستاره ها خوشش اومد کاراش خیلی با کلاس بود ... قیمتش هم بد نبود .. ۰۰۰ر۶۵۰ تومان ... حالا فقط مونده آرایشگاه گل سرخ اونم که ببینم دیگه تصمیم می گیرم که کجا برم !!!!

جمعه هم آقای همسر اومد منزل ما تا بشینیم بازی استقلال - پرسپولیس رو ببینیم... ما همه مون پرسپولیسی هستیم ولی نمیدونم چرا دیگه بازی این دو تا تیم برنده نداره و همش مساوی می کنن ؟

بعد از اونجا هم رفتیم مسجد ختم یکی از بستگانمون ... بعد از مسجد هم من و آقای همسر از مامان و بابام جدا شدیم اونا رفتن خونه و ما رفتیم هفت حوض یه ذره گشتیم ....

* شنبه من و آقای همسر و مامان بنده رفتیم مشهد جاتون خالی .. خیلی خوش گذشت هم هوا خیلی خوب بود هم خوب تونستیم زیارت کنیم .... من به یاد همه بودم .... دوشنبه که اربعین بود پدر شوهری و مادرشوهری نذر شله زرد داشتن که ما نبودیم .... ماشب ساعت ۱۲ برگشتیم تهران .......... خدا رو شکر پروازمون اصلاٌ تاخیر نداشت و خیلی راحت اومدیم ..

*** دیروز من همش به آقای همسر نق می زدم که چرا خواهرات به من زنگ نزدن بگن زیارت قبول .... منی که اونجا همش به یادشون بودم ... آقای همسر هم میگفت حالا تو ببخش ... ولی به خدا اونقدر یادشون بودم .. دوست داشتم بهم زنگ بزنن .. دیشب ساعت ۸ شب زنگ زدن زیارت قبول گفتن ولی به آقای همسر گفتم دیگه ارزشی نداشت چون خیلی دیر زنگ زدن ...

*** من دوست دارم کارای عروسیمو از جمله دنبال آرایشگاه رفتن و لباس عروس دیدن و ... خودم با آقای همسر برم و کسی باهامون نیاد .. ولی خواهرای آقای همسر حتماٌ می خوان بیان و حتی برای کفش خریدن من هم برنامه ریزی کردن ... هر چی هم به آقای همسر می گم  میگه اینا جزو رسم و رسوماته ... می گم عزیزم این رسم و رسوماتو برای بچه های خودشون اعمال کنن .. هر وقت بچه هاشون خواستن عروسی کنن اینقدر همراهشون برن تا خسته بشن ...... نمی دونم به خدا من دارم اشتباه می کنم یا نه ؟؟!!!

*** برای ولنتاین من و آقای همسر چیزی برای هم نخریدیم .. البته اون فقط برای من شکلات خرید ...

***از هفته دیگه کلاسای من شروع میشه ... نزدیک یک ماه دانشگاه نرفتم حسابی پشتم باد خورده ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 8:50 توسط لیلی |


سلام جیزینگولی ها ......

خوب بیدید ؟؟ گفتم به زمان برره برگردیم که شما هم خوشحال بشید.... قهقهه

منم خوبم ...

چهارشنبه قرار بود با خواهر شوهری برم آرایشگاه یادتون که هست ؟؟؟

خب یادتونم می یاد که از صبح برف شدیدی داشت می یومد ... آقای همسر به من زنگید که  اگه هوا بده نمیخواد برید ... منم زنگ زدم به خواهر شوهری که هوا خیلی بده ... منزل خواهر شوهری هم چون توی منطقه شمیرانات هست به من گفت آره اینجا داره برف شدیدی می یاد و صدای تصادف ماشینها خیلی از پنجره خونشون شنیده میشه ... به هر صورت قرارمون لغو شد و قرار شد اگه هوا خوب شد به همدیگه خبر بدیم ...

خلاصه نزدیکای ساعت 3 من دیدم تقریباٌ هوا صافه  توی همین حین خواهر شوهری به من زنگید که لیلی جان به نظرم هوا بهتر شده اگه می خوای بریم ... من از اداره یه مرخصی ساعتی کوچولو گرفتم و رفتم دنبال خواهر شوهرم و با هم رفتیم آرایشگاه گلبانو آلبومای عروسشون رو دیدیم خیلی قشنگ بود  ولی قیمتش فکر می کنید چقدر بود؟ 850 هزار تومان البته بدون کرایه تاج و این قیمت مال الانه و بعد از ماه صفر بیشتر میشه .....

مخم سوت کشید ... بیچاره آقای همسر که زیر بار این خرجا باید بره ... میگم این آرایشگاه ها هم عجب پولی در میارنا...

بعد از آرایشگاه گل بانو رفتیم آرایشگاه چهره پردازان ... شما سارا ایزدی رو میشناسین ... اون یه دختر 24 - 25 ساله بوده که توی ارایشگاه چهره پردازان بهترین میکاپ آرتیست بوده سال گذشته که برای ماه عسل خودش رفته بوده تایلند توی اون پروازی که هواپیما سقوط می کنه با همسرش فوت می کنه ....

یه عکس بسیارزیبا و بزرگ با لباس عروس از سارا رو توی آرایشگاه چهره پردازان گذاشتن ... روحش شاد ...

خلاصه آلبوم اونجا رو دیدیم و رفتیم سر قضیه اصلی که همون قیمته ... اونجا در حال حاضر دو تا میکاپ آرتیست داره یکیشون سروره که خواهر سارای خدا بیامرزه یکیشون سعیده است ....

قیمت سرور 000ر100ر1 تومان و قیمت سعیده 950000 تومان

ولی انصافاٌ کاراشون قشنگ بود ....

دلم نمیخواد این احساسو داشته باشم ولی دارم .... همه چیزای خوب مال پولداراس ....

البته به خدا وضع مالی ما و آقای همسر اصلاٌ بد نیست و خدارو صد هزار بار شکر ولی پرداخت چنین هزینه هایی مسلماٌ به راحتی هم نیست و من دلم نمی یاد آقای همسر اینقدر زیاد هزینه کنه ....... برای یک شب 1100000 تومان پول کمی نیست ...

وقتی با خواهر شوهری بودم سعی کردم زیاد نظر ندم .... وقتی از آرایشگاه اومدیم بیرون دوباره برف شروع شده بود و هوا بد بود دیگه جایی رو مد نظر نداشتیم و من خواهر آقای همسرو رسوندم خونه و خودم برگشتم ....

پنج شنبه آقای همسر مرخصی گرفته بود که بریم بازار بزرگ ساعتهای عروسیمون رو بخریم .. با هم توی مترو قرار گذاشته بودیم .. رفتیم بازار و کلی گشتیم و برای همدیگه ساعت خریدیم ...

ساعتهامون خیلی خوشگلن ... حیف که بلد نیستم عکس بزارم وگرنه حتماٌ عکساشونو می زاشتم ...

بعد از کلی گشتن و خرید ساعت دلمون یه غذای توپ می خواست به همین دلیل رفتیم چلوکبابی شرف الاسلامی .. خدایی عجب غذایی داره ها .. خیلی خوشمزه است ....

بعدشم رفتیم کوچه مروی  یه ذره گشتیمو البته من چیزی برای خرید لازم نداشتم ... رفتیم خونه آقای همسر  و یه ذره استراحت کردیم و بعد از ظهر آقای همسر منو رسوند خونه منم ساعتها رو بردم خونمون که به مامان و بابام نشون بدم ... همه از ساعتهامون خوششون اومد و بهمون تبریک گفتن ..

جمعه هم صبح با مامان و بابا رفتیم امین حضور و وسایلی که خریده بودیم  تحویل گرفتیم ... که این کار تا ساعت 4 بعد از ظهر وقت مارو گرفت بعد از اینکه ناهار خوردیم من رفتم خوابیدم تا ساعت 30/5 ...

بعد هم دوش گرفتمو شام خوردیمو و یوزارسیو دیدمو ... خدایی خیلی سریال ضعیفیه ها ... به نظر من داستانو تحریف کردن ...

خلاصه این دو  سه روز حسابی خسته شدیم ..... ..

شما جایی سراغ دارید لباس عروس با قیمت خوب اجاره بده ؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387 16:6 توسط لیلی |


هفته گذشته مامان بنده تشریف بردن شیراز برای مراسم چهلم فامیلمون ...... و من شدم خانم خونه

و همش داشتم غذاهای خوشمزه درست می کردم و باعث خوشحالی پدر و برادر و همسر

می شدم ...

پنج شنبه من رفتم دانشگاه و دو سه  تا از نمره هامو دیدم شده بودم : ۱۹- ۱۸-۱۷ خیلی خوشحاال 

شدم برای همین با شتاب به سمت خونه برگشتم که روی  پل سید خندان با اجازتون تصادف

کردم ....

البته تقصیر من نبود .... توی بزرگراه یه ماشبین ۲۰۶ بود که همش داشت ویراژ می داد و لایی

می کشیدخیلی بد رانندگی می کرد همچین با سرعت از کنار من گذشت که گفتم این یه کاری

دست خودش میده ...

نگو وقتی اون ماشینه داشته با سرعت می رفته یهو اون جلوتر ترافیک میشه .... اونم میزنه رو

ترمز چند تا ماشین هم که پشت سرش بود میزنن رو ترمز ولی دیگه کار از کار گذشته بود منم

یهو زدم رو ترمز که سپرم خورد به ماشین جلویی خدارو شکر چیزی نشد فقط پنجره جلوی فن

شکست .....

اومدم خونه و تند تند خونه رو تمیزو مرتب کردم و رفتم آرایشگاه و یه صفای کلی به خودم دادم

و برگشتم خونه و شام درست کردم و برادرم اومد خونمون و شام خوردیم و بعدش رفت ...

جمعه آقای همسر رفت سرکار و قرار شد که برای ناهار بیاد خونه ما منم هم مرغ درست کردم

 و هم ماهی خیلی خوشمزه شده بود همه تعریف کردن ....

بعد از ظهر منو آقای همسر رفتیم بیرون و یه ذره قدم زدیم و با هم صحبت کردیم ..

مامانم صبح یکشنبه رسید تهران .....

دیشب با آقای همسر رفتیم سینما فیلم چارچنگولی عجب فیلم چرتی بود ... حیف وقت ... بعد رفتیم

شام خوردیمو و آقای همسر منو رسوند خونمون و خودش رفت خونشون ....

امروز قراره با خواهر شوهری بریم چند تا آرایشگاه ببینیم .... البته پریشب زنگ زد که طبق رسم

ورسوم باید عروسو برد آرایشگاه تا هر جا خودت خوشت اومد برات رزرو کنیم ... ممنونم از

همشون که فکر من هستن .... خدار رو شکر .....

بچه  ها آرایشگاه گل سرخ چطوره ؟؟؟

آرایشگاه گل بانو چطور؟؟ تاحالا عروس از اونجا دیدین؟

 

****

ببخشید اسمایلی نزاشتم ...

ماشاید هفته دیگه بریم مشهد ....

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 10:8 توسط لیلی |


سلام  دوست جونا  ....Flower

این چند روز من خیلی خستم همش دلم میخواد میرم خونه بخوابم ولی قسمت نمیشه .. ..

یه روز باید برم بازار مبل ، یه روز باید برم امین حضور ، یه روز باید برم دنبال آرایشگاه ...

 خلاصه خستگی روی خستگی ....... پریشب با مامانم رفتم بازار مبل دلاوران که دیگه انتخابمو

 نهایی کنم .. حسابی گشتیم و من یه مدل خوشمل انتخاب کردم یه مدل سرویس خواب هم انتخاب

 کردم دیگه تقریباٌ خریدای بزرگ به سلامتی انجام شد ... من میخواستم که خریدام به ماه صفر

 کشیده نشه .....

دیشب هم رفتیم با بابا سفارش  ساخت همشونو دادم ....

دیروز بعد از ظهر آقای همسر زنگ زد حال و احوال کردیم (البته آقای همسر موضوع اون

 قضیه رو  هنوز خیلی فراموش نکرده بود)... بهش گفتم ما داریم میریم برای خرید مبل و میز

 ناهار خوری و سرویس خوابو ..... گفت میخواستم بیام خونتون گفتم اگه میخوای بیا ما

 نمیریم ... گفت نه پس یه شب دیگه مییام

(البته من احساس میکنم دلیل اومدنش بیشتر صحبت کردن با من درمورد اون قضیه بود ... )

خلاصه ما رفت و برگشتمون  حدود سه ساعت طول کشید .. وقتی برگشتیم یه ربع بعد دیدیم

 زنگ خونه رو میزنن از توی آیفون نگاه کردم دیدم آقای همسره ......... معلوم بود که توی این

 مدت منتظر ما بوده تا ما برگردیم .... البته من دوست داشتنم بگه دارم می یام ولی خوب بهتر

 دیدم چیزی نگم که دوباره ناراحت بشه  .... می دونید بچه ها من احساس می کنم توی این جور

 موقعیت ها خیلی بهتره که آدم به خانواده طرف مقابل اطلاع بده که مییاد ... شاید یک در صد

 احتمال داشته باشه میزبان آمادگی نداشته باشه .... البته خدا رو شکر ما همیشه خونمون پر از

 میوه و خوراکیه و هیچ وقت یخچالمون خالی نیست ..تازه مامان خوبم هم یه شام توپ و

 خوشمزه درست کرده بود و مشکلی نبود ولی به هر حال اگه مامان من آمادگی نداشت شاید من

 خجالت می کشیدم .... نظر شما چیه ؟

وقتی اومد رفتیم یه ذره با هم صحبت کردیم و قضیه به خیر و خوشی تموم شد ..... و دیگه از

 من ناراحت نبود ............

براردرم هم که چند روزی هست که همسرش رفته کانادا و تنهاس  اومد خونه ما و همه خیلی

 خوشحال بودیم ..... آخر شب هم آقای همسر با برادرم رفت منزلشون . من بیدار بودم تا ه

ر دوتاشون برسن خونه و من با خیال راحت بخوابم که دیگه ساعت از ۱ گذشت بهتون میگم که

 خیلی خوابم می یاد !!!!

**** یه دختره توی اداره ما هستش که اخلاق خیلی بدی داره منظورم اینه که به همه

می پره ...  از رئیس گرفته تا کارمند دون پایه ... کلاٌ آدم بی حیاییه!!!

 خیلی از خودش ممنونه .. همش از خودش و خواستگارای تخیلی خودش هم تعریف می کنه ....

 از نظر دانش هم سطح خیلی پایینی داره ولی خودشو علامه دهر میدونه  .... خلاصه امروزبه

 دلیل رفتارهای ناهنجارش عذرشو خواستن ولی با کمال پررویی هنوز سر جاش  نشسته .......... یه چیز جالبی که همیشه توی حرفاش میشنوی اینه که همه شرکتها اعم از دولتی  یا خصوصی دنبالشن ...

البته این خانم سن کمی داره ها حدوداٌ ۳۰ سالشه ... یکی از همکارامون میگه این اگه ازدواج

 کنه اخلاقش خوب میشه ... البته اگه کسی بتونه این خانومو تحمل کنه ....

***امروز متوجه شدم قسمت زیادی از حقوق من بابت قسط هام داره تموم میشه و چیزی برای

 من نمیمونه .......... خدایا من پول میخواممممممممم

راستی بچه ها برای من عکس لباس عروس بفرستید ممنون میشم ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387 11:49 توسط لیلی |


 

دیروز قرار بود با آقای همسر برم بیرون ساعت ۳ بهش زنگ زدم که چکار میکنی ؟ به من

 گفت من  کاری برام پیش اومده امروز نمیتونم منم قبول کردم و اومدم خونه ..... تا اینکه تا

 ساعت ۸ شب به من زنگ نزد فقط یه اس ام اس داد که من بیرونم هروقت اومدم خونه باهات

 تماس می گیرم ..... من تا ساعت ۹ دندون رو جیگر گذاشتم و تماس نگرفتم آخرش چون

 داشتم از فضولی (ببخشید کنجکاوی) می مردم خودم تماس گرفتم که کجایی ؟ گفت من با 

 خواهرم  اومدم بیرون کار داشتیم .!!!!!!!!!!!!!!

منو میگی داشتم منفجر میشدم ولی صادقانه میگم از روی حسادت نبود فقط نمیدونم چرا

 عصبانی بودم ... اونم با شدت زیاد ... با گفتن خوشششششششش بگذره تماسمو قطع

 کردم ....

حالا هی منتظرم برسه خونه به من زنگ بزنه بگه با خواهرش کجا بوده اونم تماس نمیگیره تا

 اینکه شد ساعت ۱۱:۱۵

بهش اس ام اس دادم چون قصد تماس گرفتن نداری من دارم میخوابم ........

 

باز یه ربع گذشت من داشتم از ناراحتی می مردم ولی خودمم نمیدونستم دلیل ناراحتیم چیه ..البته

می دونستما من فقط توی نظرم این بود که همسر من  باید منو درجریان کاراش بزاره حالا با هر

 کی میخواد بره بیرون بره ولی حداقل یه زنگ به من بزنه به خدا من قصد دارزدنشو

 که ندارم ..

میدونید من خودم همیشه به این خصلت معروفم ، یعنی خانواده ام وحتی آقای همسر همیشه

 اذعان دارن که من همیشه همه رو در جریان کارام میزارم ... (حداقل با یه تماس کوچیک)  

بالاخره تماس گرفت منم توپم پر بود .. حرف بد نزدم فقط بهش گفتم من ازت انتظار داشتم منو

 در جریان میزاشتی که با خواهرت میخواستی بری بیرون ... به نظرتون حرف بدی زدم؟

این حرف من از طرف آقای همسر حمل بر این شد که من به خواهر آقای همسر حسودی

 کردم ....

به خدا اصلاٌ مسئله حسادت نبود ... حالا من هی سعی کردم که نظرشو تغییر بدم نمیتونستم ...

خلاصه من انتظارمو گفته بودم که سبک بشم اوضاع بدتر شده بود ....

نمی دونستم چکارکنم .... با خودم میگفتم من چرا نمیتونم انتظاراتمو به همسرم بگم ... چرا این

 قضیه تبدیل به جنجال شد؟؟؟؟

خلاصه خداحافظی کردم و با سردرد خوابیدم ...  امروز صبح با هم صحبت کردیمو اون هنوز از

 من ناراحت بود  ،منم ناراحت بودم ولی من کلاٌ مسائلو زود فراموش میکنم ... آقای همسر به

 من میگه معلومه وقتی تمام حرفاتو میزنی بایدم فراموش کنی .....

نه به خدا اصلاٌ اینطوری نیست ..... من فقط انتظاراتمو گفتم ...

حرف به جایی کشیده شد که آقای همسر گفت من با خواهرم رفته بودیم چیزی برای تو بخریم تا

 تو رو سورپرایز کنیم ولی تو ......

احساس میکنم آقای همسر متوجه منظور من نشده ؟ !!!!!!

من نمیگم چرا با فلانی بیرونی !!! من میگم با هر کی میخوای بری بیرون برو

 یه اطلاع کوچیک هم به من بده ...

***** احساس بدی دارم ****

هیشکی منظور منو نمیفهمه ... .....

اون یه جورایی منو شرمنده کرد ولی منظور منو متوجه نشد .......

اون میتونست به من نگه کجا بوده ولی ........

نمیدونم چکار کنم ؟؟؟؟؟؟اhelp me

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387 14:8 توسط لیلی |


سلاممممممممممم به لیدی ها اند جنتل منگ ها  (ببخشید جنتل من ها  ):

میدونم که خیلی دلتون واسم تنگ شده بود  (شوخی می کنم ) .......... این اتفاق تصادفی نیست . منم دلم برای خونه مجازی و دوستای خوبم تنگ شده بود ..... ببخشید که دچار خوشبینی زیاد از حد شدم !!!!!!

این مدت خیلی اتفاقا برام افتاد ...... بزارید از اول بگم .......

 ... خانواده آقای همسر شب تاسوعا خرج میدن .... یعنی هم کلی مهمون دعوت می کنن هم به مردم بیرون شام میدن ....... این نذر چند سالشونه .. من تاسوعا از صبح زود رفتم خونه آقای همسر و کلی کمک کردم ....... به یاد همه هم بودم برای همه دعا کردم .....

عاشورا هم پیش آقای همسر بودم  ولی به آقای همسر گفتم امسال اینجوریه سال دیگه که خونه خودمونیم یه شب خونه مامانت اینا هستیم یه شب خونه مامان من ......... که پیش هر دو تاشون باشیم ....

بعد از عاشورا تاسوعا امتحانای من شروع شد ........ که تا چهارشنبه  همین هفته ادامه داشت .....

توی این مدت سعی کردم کمتر آقای همسرو ببینم و بیشتر درس بخونم ولی مگه می شد ؟!

وقتی می یومدم اداره کلی کار روسرم ریخته بود که باید انجام میدادم و اگه انجام نمیدادم باید با اعصاب خوردی اداره رو ول میکردم میرفتم سر جلسه امتحان ... حالا فکر کنید عجله داشته باشید .. توی اداره هم کار داشته باشید ..... استرس امتحان هم داشته باشید ..... خاله پری هم اومده باشه .... دیگه هیچی .......... یه روزایی واقعاٌ دیوانه میشدم ... Tornado

امتحان آخری رو که فکر کنم گند زدم . برام دعا کنید که فقط پاس کنم .......

می خوام این ترم واحد کم بردارم که یه ذره از استرسم کم بشه . من توی این چند ماهه اخیر حسابی کار دارم که نمیتونم زیاد به درسم برسم .....

کم کم داره جهیزیم تکمیل میشه . باور کنید اصلاٌ وقت خرید هم ندارم ..... نمی خوام به ماه صفر کشیده بشه .... خریدامو می خوام تموم کنم ........

دیروز با آقای همسر رفتیم آینه و شمعدون خریدیم ... به نظر خودم خیلی خوشگله ........

هفته پیش هفته خوبی نداشتم افسردگی گرفته بودم  همش با آقای همسر بحث می کردم ......... البته از  علائم اومدن خاله پری بود ...

***

بچه ها کسی مدل لباس عروس خوب سراغ داره ؟ میشه کمکم کنید .....

آرایشگاه خوب چطور ؟؟؟؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387 8:32 توسط لیلی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام من لیلی هستم 26 سالمه در تاریخ 24/12/86 با کسی که به اندازه دنیا دوسش دارم عقد کردم و قراره تا 6 ماه دیگه مراسم عروسی ما برگزار بشه ..


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387



پیوندها

طنین جون
شهلا جون
مهربانو جون
آذرجون
آلما جون
دزی جون
تبسم جون
دخملی
هلیا جون
نیاز
گیتی جون
خاطرات یلدا و یاشار
پرنیان جون
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان