|
سلاممممممممم دوستای نازم خوب هستین ؟ ..... ما هم بد نیستیم ..... دیگه چه خبر ؟ ؟ ما هم همچنان در حال انجام وظایف اداری ، شخصی ، تدارکاتی و.... هستیم . *** این اداره ما هم که فعلاٌ قصد تعطیل شدن نداره .... رئیس رؤسا خودشون از اول هفته نیومدن .... ولی ما باید مثل .... بیایم اداره الکی بشینیم پشت میزامون و اعلام حضور کنیم ... ***این دندون هم برای من شد داستان .. هر روز دارم میرم برای شستشو و ضد عفونی ... ای دکتر خر ..همش تقصیر خواهر شوهری شد اون به من گفت برم پیش این دکتره .... اونقدرهم از کارش تعریف می کنه انگار دکتره پسرخالشه .... نتیجه اخلاقی : این که نباید به حرف خواهر شوهر گوش کرد ... *** چهار شنبه سوری کجا میرید ؟ منم نمیدونم کجا میرم ... *** سال ۸۷ برای من سال خوبی بود .... ولی یه مو قع هایی هم برام سخت گذشت .... *** سالگرد عقد ما ۲۴ اسفند بود ولی من هیچ هدیه ای نگرفتم .. اولش خیلی ناراحت شدم .. ولی بعدش گفتم الان نزدیک عروسیمونه شاید دست آقای همسر تنگ باشه ... نمیدونم باید انتــــــــــــظار می داشتم یا نه ؟ ایشالا عروسی کردیم سالگرد عروسی تلافی می کنیم ..... *** خواهر شوهرام این روزا همش دارن خرید میکنن .. یعنی دارن خودشون خفه می کنن ... *** چرا مسایل مالی برای آدم بعضی وقتها خیلی مهم میشه ؟؟؟ من از لحاظ مالی اصلاٌ تو مضیقه نیستم (خدایا شکرت) ولی یه موقع هایی دوست دارم یه چیزایی از طرف آقای همسر برام خریداری بشه .... می تونید منظورمو درک کنید؟؟؟ *** از خودم می پرسم من تو سال ۸۷ کجای دنیا وایسادم .... *** سال نو مبارک ... یاد من هم باشید ... ایشالا بتونم دوباره می یام آپ می کنم ........ ***آرزومند سال خوب برای تک تک شما هستم ***** + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 10:41 توسط لیلی |
سلام سلام .......... خوبید ؟...بدون ما خوش میگذره ؟ خوب خدا رو شکر !!! کسی که حال ما رو نمی پرسه ... *** ما که فعلاٌ در گیر نقاش و بنا و کابینت ساز و لوله کش هستیم ... تا کی ؟ خدا عالمه ... هر کدومشون هم یه روز نمیان .. کار یکیشون به اون یکی وابسته میشه ... مثلاٌ لوله کش نمیاد نقاش نمیتونه نقاشی کنه .. لوله کش نیاد کابینت ساز ول معطله ... بنا نمیاد لوله کش نمیتونه کاشو انجام بده .. خلاصه ببینید ما چه گیری کردیم.... ***جهاز من هم مثل بازار شام وسط سالن پذیرایی مونده .. بابام میگه یعنی خونتون تا هفته دیگه حداقل کار یه اتاقش تموم نمیشه که اینا رو از وسط سالن بردارید؟منم که همش به آقای همسر دارم غر میزنم که کی کار خونه تموم میشه ؟؟؟ *** من هنوز برای عیدم مانتو روسری نخریدم .... ماماااااااااااااان من مانتو میخوام . ***خودمونیما خرج عروسی خیلی بالاست ... فکرشم منو داغون میکنه .... ***یه پرده فروشی میخوام که کار پرده با قیمت خوب ... توجه کنید با قیمت خوب .. انجام بده ... توی غرب تهران .. اگه سراغ داشتید آدرس بدید .. *** دوشنبه دندون عقلمو کشیدم و تا امروز دارم درد میکشم ..... نمیدونم چرا خوب نمیشه ... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 12:37 توسط لیلی |
سلام جیگملا خوبید ؟ خوش هستین؟ چه کار می کنید با روزای آخر سال ؟ ؟ چهارشنبه هفته گذشته زنگ زدم به خواهر آقای همسر که بریم برای سفارش لباس عروس (البته خودش قبلاٌ گفته بود که هر وقت خواستید برید من باهاتون مییام ) که بعد از کمی نازو نوز کردن گفت وقت ندارم و برای خودم برنامه ریزی کردمو چرا زودتر نگفتینو از این حرفها ... منم اصلاٌ اصرار نکردم که حتماٌ بیا .... ولی دلخور شدم چون احساس کردم دلش میخواد من بهش التماس کنم ... منم اینکارو نکردم .. به آقای همسر زنگ زدم و گفتم که خواهرتون ناز فرمودن .. اونم گفت باشه به اون یکی خواهرم زنگ میزنم که باهامون بیاد ... پنج شنبه رفتیم خیابان جمهوری و یه لباس عروس خوشگل سفارش دادم ... البت چقدر قیمتها بالا بود... تازه برای اجاره .. ما با چک و چونه ۰۰۰ر۶۵۰ تومن رو به ۰۰۰ر۵۰۰ تومن رسوندیم و از اونجا رفتیمو من یه دست لباس برای عیدم خریدمو چون دیگه هوا سرد شد رفتیم خونه آقای همسر ... فرداش یعنی جمعه منو آقای همسر رفتیم خونمون ببینیم نقاش اومده یا نه ؟ دیدیم بله اومده و داره کار میکنه .. به هر صورت حالا حالا ها کار داره .. بعد از ظهر داشتیم با آقای همسر میرفتیم بیرون که دوستم زنگ زد که ای دل غافل نتایج کاروان بندی حج اعلام شده منم بهش گفتم عزیزم من توی خیابونم و دسترسی به اینترنت ندارم و اون به جای من رفت و نتیجه رو نگاه کرد .. حالا منم دلشوره گرفته بودم که خدایا با روز عروسیم یکی نشه .. ولی از اونجایی که خدا صلاح آدما رو بهتر میدونه درست با ایام عروسی من تلاقی کرد و اعزام ما افتاد روز ۱۰ اردیبهشت .... حالا عروسی ما قرار بود کی باشه ۱۶ اردیبهشت ..... ...دیگه دردسرتون ندم توی اون ترافیک رفتیم تالاری که قبلاٌ صحبت کرده بودیم و گفتیم میخواهیم تاریخ عروسی رو عوض کنیم اونم تقویم رو نگاه کردو گفت فقط یک روز خالی داره ... ما هم دیگه توکل به خدا کردیمو همون روزو انتخاب کردیم .... تاریخ عروسی ما شد اول اردیبهشت ....هوراااااااا *** همش احساس می کنم کارام داره قاطی پاتی میشه ......... خدایا کمک ***آقای همسر این روزها یه مقدارعصبیه .... من دلم میخواد کمکش کنم .... *** مرسی از دوستایی که تولدمو تبریک گفتن .... دوستون دارم ... برام دعا کنید + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 10:32 توسط لیلی |
سلام عزیزای دلم ... خوبید ؟ خوشید ؟ خوش می گذره ؟ چکار می کنید با خونه تکونی و خریدای عید ؟ این چند روز تعطیلی که ما همش در حال خونه تکونی بودیم ... خدایی خیلی خسته شدم ... البته چهار شنبه رو من مرخصی نگرفتم ... حوصله خونه موندن نداشتم ... البته نه اینکه نخوام به مامانم کمک کنما نه .. یه خانمی اومده بود به مامانم کمک می کرد ... خدا رو شکر بیشتر کارامون انجام شد.... چهارشنبه با آقای همسر رفتیم پاساژ قائم تا یه ذره خرید کنم .. البته هیچی نتونستم بخرم یعنی چیزی پیدا نکردم ... شام خوردیم و برگشتیم خونه .. دلم یه کت و شلوار خوشگل می خواد .. پنجشنبه همسر برادرم از کانادا اومد رفتیم فرودگاه .. خیلی دلم براش تنگ شده بود ... من خیلی همسر برادرم رو دوست دارم ... جمعه هم مشغول خونه تکونی بودیم ... میگم خدا رو شکر که خونه ما قصر نیست والا چقدر تمیز کردنش طول می کشید؟ شنبه برادرم و همسرش میخواستن بیان خونه ما البته شب منم به آقای همسر زنگ زدم و دعوتش کردم که بیاد .... دیشب شب تولدم بود که توی خونه یه جشن مختصری گرفتم ولی توسط کادوهای خوب و سوغاتی های همسر برادرم سورپرایز شدم ... هدیه های من عبارت بودند از : مامان و بابام یه تراول ۰۰۰ر۱۰۰ تومانی آقای همسر : یه پالتوی خیلی شیک مادر شوهری و پدر شوهری : یه چکمه خیلی زیبا خواهر شوهری : ظرف بلور و یک تابلوی قشنگ برادرم و همسر برادرم که هم شامل کادوی تولدم بود هم سوغاتی : یک شومیز آستین کوتاه سبز رنگ خوشگل ، یک پیراهن ماکسی شب که اونم خیلی خوشگله ، یک عالمه شکلات ، یک ست گردنبند و گوشواره ، و... ایشالا عکساشو به زودی می زارم ... امروز هم روز تولدمه ... نمیدونم چرا روزای تولدم من خیلی خوشحال نیستم .. یه مقدار بی حوصله ام .. یه چیز در گوشی بهتون بگم " همش منتظرم که منو سورپرایز کنن " ولی کارایی که برای تولدم انجام میشه بیشترشو در جریانم " نمیدونم شما ها هم مثل من فکر میکنید ؟ یا احساس منو دارید ؟ **** از دیروز نقاش اومده خونمون دارن نقاشی میکنن ..از امروز هم قراره کابینت ساز مشغول بشه .... ****دلم میخواد هر چه سریعتر برم سر خونه زندگی خودم .... خسته شدم ... ببخشید یه ذره با بی حوصلگی نوشتم ... + نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 11:52 توسط لیلی |
|
| ||||||