تبليغاتX
خانه عشق من

خانه عشق من

سلام سلام به دوستای نازم

خوبید ؟ خوشین؟ خوب خدا رو شکر ... این چند روزه اونقدر سرم شلوغ بوده که اصلاٌ نتونستم بیام یه سر به اینجا بزنم ولی ممنون که به یادم بودید...

و اینک یه خبر تازه  میخوام به عرضتون برسونم  ...  دیگه انتتظارها به سر رسید ....  فردا اول اردیبهشت خوب؟ بگید خوب.... عروسی منه ..... هورررررررااااااا ....   بزنید اون دست قشنگه رو .........  هوررررااا .....

ازاینکه میخوام برم سر خونه زندگی خودم ، خیلی خوشحالم .... الان هم صبح زود اومدم اداره یه سر و گوشی آب بدم زودی برم دنبال کارام ... هنوز یه سری از کارام مونده .. تا شنبه نمی یام سرکار .... برام دعا کنید که عروسیم خوب برگزار بشه و همه چی مرتب باشه ... شنبه مییام مفصل براتو ن توضیح میدم .. راستی جمعه هم جهاز برون من بود ... مهمونا اومدن و کلی بزن بکوب کردن و کلی هم خوش گذشت .....

منو فراموش نکنیدا .... دوستون دارم   فعلاٌ بای

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 8:13 توسط لیلی |


اون روزی که آخرین پستمو نوشتم بسیار بسیار عصبی بودم .. ولی خوب خدارو شکر الان خوبم ...

یعنی تقریباٌ خوبم ....

 ***پنج شنبه صبح رفتم خونمون  و با خواهر آقای همسر یه مقدار کارا رو انجام دادیم ولی خوب کار زیادی از پیش نرفت چون مبل و میز ناهار خوریم  نیومده بود و معطل شدیم که بیاد آخر سر هم زنگ زدن که امروز براتون نمیفرستیم ... و من و آقای همسر شبش رفتیم مهمونی .. جمعه صبح من و مامان و بابا همه وسایلی که باید می بردیم گذاشتیم تو ماشین و بردیم خواهرهای  آقای همسر هم اومدن و خیلی کمک کردن و خلاصه دیگه ساعت ۱۲ شب تموم شد ... مبل و میز ناهارخوریم رو هم ساعت ۲ بعد از ظهر آوردن خیلی خوشگلن ... واقعاٌ دوستشون دارم .. فکر میکنم خونمون خیلی خوشگل شد اگه شد عکس میزارم براتون ...  

***دیشب با بابام بحثم شد ، سر هر قضیه ای که از من ناراحت میشه پای آقای همسرو میکشه وسط .... این قضیه منو ناراحت میکنه ... احساس میکنم بابام نتونسته ارتباط خوبی با همسر من برقرار کنه .. البته از یه دوستی شنیده بودم پرا وقتی دختراشونو شوهر میدن به دامادشون حسادت میکنن ... حالا چرا ؟ من نمیدونم واقعاٌ هم سر در نمیارم ... منم که طاقت نمیارم از آقای همسر طرفداری می کنم  .. اونم بیشتر عصبانی میشه ... خلاصه من الان از دست بابام ناراحتم ...

*** هر چی بیشتر به روز عروسیم نزدیک میشم ، استرسم بیشتر میشه ..

*** بچه ها شما میدونید چکار کنم تا زودتر پ *ر*ی*و*د بشم ؟؟ آخه من احساس میکنم یاروز عروسیم یا روزی که میخوام برم مکه پ*ر*ی*و*د میشم .. میخوام زودتر بشم تا خیالم راحت بشه ....

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 13:34 توسط لیلی |


سلام

الان تو روزهایی هستیم که هر کسی می تونه آرزوشو داشته باشه .... ولی من نه !!!!!

استرس شدید ، نگرانی و بحثهایی که با آقای همسر پیدا می کنم ... حتی آقای همسر هم منو درک نمیکنه ...

کلاٌ شرایط خوبی ندارم ... برام دعا کنید ... 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 14:14 توسط لیلی |


 سلام سلام     صد تا سلام به دوستای نازم ...

خوب هستین  . خوش گذشت ؟چه خبر ها ؟ سال نو مبارک ...

* من تا لحظه آخر و نزدیک به سال تحویل کار داشتم ... انگار همه کارام مونده بود برای لحظه آخر ...

آقای همسر موقع سال تحویل پیش ما بود و برام کلی عیدی آورد.. دستش درد نکنه ...

بعد از سال تحویل حدودای ساعت ۷ رفتیم خونه مادر آقای همسر ... فرداش آقای همسر برای ناهار خونه ما دعوت بود برادرم و همسرش هم اومدن خونه ما ......... بعد از ظهر همگی رفتیم خونه پدر بزرگم اونجا هم خوب بود ...

* امسال قرار بود فقط ۲- ۳ روز رو به عید دیدنی اختصاص بدیم ولی مگه میشد .. من و آقای همسر

می گفتیم تورو خدا ما رو به زور نبرید عید دیدنی ما هنوز کارای خونمون رو نکردیمممممم ... ولی کو گوش شنوا !!!!!

* ما یه سفر دوروزه به شمال هم رفتیم برای عروسی فامیلمون .. خیلی خوش گذشت گرچه وقتی داشتیم برمیگشتیم تهران از دماغمون در اومد .. .. ما تو شمال تو را ه برگشت به تهران یه تصادف کوچولو کردیم  که کسی که ما بهش زدیم از خر شیطون پایین نمی یومد ...  وای که چقدر اعصابمون به هم ریخت می خواستن ماشینمونو بخوابوننن .. فقط به خاطر شکستن آیینه بقل اون ماشینه یارو هم هیچ رقمه حاضر نمیشد نقدی باهاش حساب کنیم می گفتن حتماٌ باید کروکی بکشیم ... البته شکر خدا رفع شد .

* من توعید  رفتم سرکار چون نمیخواستم مرخصی بگیرم ...

*به شدت دنبال کارای خونمون هستیم ... اونقدر کار داریم که خدا می دونه نمیدونم تا اول اردیبهشت که عروسیمونه کارام تموم میشه یانه ؟ برام دعا کنید ... خیلی استرس دارم .....

* توی ایام عید به دلیل خوردن آجیل پوستم بد شده البته نه اینکه جوش زده باشه ... احساس میکنم زرد شده ... آخه میدونید که آجیل خیلی برای پوست مضره ... شما محلولی میشناسید که پوست رو شفاف کنه ؟؟؟

* سیزده به در قرار بود جایی نریم ولی یه دفعه مادر شوهری ساعت ۱۰ صبح زنگ زد بیا خونمون بریم باغ دایی آقای همسر حالا کجا ؟؟ هشتگرد اونم این موقعه .. منم  طی یک اقدام انتحاری آماده شدمو خودمو رسوندم اونجا و با چه ترافیکی ما خودمون رو رسوندیم باغ .. دیگه داشتم سردرد می گرفتم ...

*از شنبه هم که داریم می یایم سرکار و شبش هم که میریم خونه میچینیم ... خلاصه دیگه دارم از خستگی میمیرم ولی بازم میگم خدایا شکرت ... خداکنه همیشه خستگیها برای کارای خوب و خیر باشه ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 8:42 توسط لیلی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام من لیلی هستم 26 سالمه در تاریخ 24/12/86 با کسی که به اندازه دنیا دوسش دارم عقد کردم و قراره تا 6 ماه دیگه مراسم عروسی ما برگزار بشه ..


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387



پیوندها

طنین جون
شهلا جون
مهربانو جون
آذرجون
آلما جون
دزی جون
تبسم جون
دخملی
هلیا جون
نیاز
گیتی جون
خاطرات یلدا و یاشار
پرنیان جون
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان