تبليغاتX
خانه عشق من

خانه عشق من

سلام

اصلاٌ حالم خوب نیست ... ما نرفتیم مکه ... یعنی ویزا ندادن .... از اخبار این چند روزه خبر دارین که ؟ دولت عربستان به زنهای پائین ۴۵ سال ویزا نمیده ... ما قرار بود پنج شنبه بریم ولی نشد و از اون روز تاحالا همین طور منتظریم که بهمون خبر بدن .... انتظار خیلی بده ..و و اینکه تقریباٌ تموم برنامه هامون  به هم ریخت .... خدایا یعنی ما رو قابل ندونستی ؟؟؟ ...  خدایا خدایا خدایا شکرت ...

نمیدونم چی بگم ..... برامون دعا کنید .....

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 10:6 توسط لیلی |


سلام سلام دوستای خوب و ناز خودم .....

خوبید ؟ خوش میگذره ... منم خوبم ......

بزارید از روز عروسی براتون بگم .. سه شنبه صبح ساعت ۶ از خواب بیدار شدم و دوش گرفتم و ساعت ۳۰/۷ رفتم آرایشگاه .. البته اون روز آرایشگاه چون وسط هفته بود خلوت بود و ۷ تا عروس بیشتر نبودیم چون گل سرخ همیشه بین ۲۰ تا ۲۵ تا عروس توی یک روز داره ... قرار بود منو ساعت ۱۲ آماده کنه ولی من ساعت ۱ حاضر شدم .... کار آرایش و شینیون من بی نظیر بود البته به خدا از خودم تعریف نمیکنما اینو همه اون روز به من گفتن ... چون سبک آرایشم لایت متوسط بود ... به خدا خیلی خوب شده بودم ... یعنی واقعاٌ راضی از آرایشگاه اومدم بیرون ... بعدش به همراه فیلمبردار رفتیم باغ و کلی عکس و فیلمو ... گرفتیم و حالا کلی هم دیرمون شده بود تازه باید میرفتیم آتلیه و... با سرعت هر چه تمامتر رفتیم به سمت آتلیه و کلی عکس هم اونجا انداختیم و رفتیم به سمت تالار ... البته ما چون مراسم عقد هم داشتیم باید زود میرسیدیم ولی خوب خیلی هم زود نشد ....وقتی رفتم تالار همه کفشون بریده بود  .. از بس خوب شده بودم ..... راستی لباس عروسم اونقدر زیبا شده بود .. یعنی مدلش خیلی منحصر به فرد بود هر کی می دید تعریف میکرد ... رفتیم تالار و مراسم سوری عقد برگزار شد و فامیلا زحمت کشیدن و کادوهاشون دادن .. دستشون درد نکنه ....

توی عروسی هم کلی بزن و بکوب بود کلی رقصیدمو و بعد از تالار هم رفتیم خونه مادر شوهری و اونجا هم کلی مراسم داشتیم و دیگه حدودای ساعت ۲ نصفه شب رفتیم خونه خودمون .. وما تا حدودای ساعت ۴ داشتیمن سنجاق سر باز میکردیم ... دیگه داشت اشکم در میومد آخه داشتم از خستگی  می مردم .... دیگه خوابیدیمو صبح ساعت ۳۰/۹ برامون صبحونه آوردن و من دوباره برای پاتختی رفتم آرایشگاه و این دفعه هم آرایشم خیلی خوب بود هم لباس پاتختیم معرکه بود ..... ... دیگهوواقعاٌ ترکونده بودم ..... وای چقدر از خودم تعریف کردم ... به خدا همش عین واقعیته ... ....

** چقدر عروسی آدم زود میگذره .. اصلاٌ باورم نمیشه الان یه هفته از عروسیم گذشه ....

** درضمن هرکی دوست داره میتونه بیاد خونمون عکسامونو ببینه ... 

** از شب عروسی تا حالا یه شب هم خونه نبودیم ... همش مهمونی و اینور و اونور ... به خدا دارم از خستگی می میرم ....

** پنج شنبه دارم میرم مکه ... هنوز ساکامو جمع نکردم ... حدوداٌ ۱۲ روز نیستم .....

** از دوستای گلم ساینا جون ، آلما جون ، مریم جون ، شقایق جون ، سپیده جون و آذر جون ممنونم که یاد من بودن  ... ممنونم از همتون دوستون دارم ....

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 9:21 توسط لیلی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام من لیلی هستم 26 سالمه در تاریخ 24/12/86 با کسی که به اندازه دنیا دوسش دارم عقد کردم و قراره تا 6 ماه دیگه مراسم عروسی ما برگزار بشه ..


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387



پیوندها

طنین جون
شهلا جون
مهربانو جون
آذرجون
آلما جون
دزی جون
تبسم جون
دخملی
هلیا جون
نیاز
گیتی جون
خاطرات یلدا و یاشار
پرنیان جون
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان