تبليغاتX
خانه عشق من

خانه عشق من

سلام سلام صدتا سلام

چطورین دوستای ناز نازی ؟؟ خوبید؟خوشین ؟خوب خدا رو شکر ...

خوب خدا رو شکر ما ه رمضون هم از راه رسید... اونقدر خدا رو شکر می کنم که امسال هم  تونستم ماه رمضون رو ببینم .. یاد اونایی که پارسال سر سفره هامون بودن و امسال نیستن به خیر ...

چهار شنبه که رفتم خونه قصد داشتم با آقای همسر بریم سینما ولی قسمت نشد .... بعد به آقای همسر گفتم بیا بریم خونه خواهرت ... چون خیلی دوست داره ما بریم خونشون ... بعدش زنگ زدیم و اونا هم گفتن بیاین دیگه ما تاحاضر شدیم رفتیم شد ساعت ۳۰/۷ ساعت ۱۵/۸ هم اونجا بودیم .. بد نبود خوش گذشت .... ساعت ۳۰/۱ هم برگشتیم خونمون تا خوابیدیم شد ساعت ۲ ... پنجشنبه دوستم زنگ زد که میخواد بیاد خونمون دیدنی مکه من .. منم زود پاشدم خونه رو تر تمیزو مرتب کردم و بعدش با آقای همسر رفتیم خرید و دوستم قرار بود ساعت ۲ بیاد ولی ساعت ۳ اومد و تا ۶ هم خونه ما بود بعدش رفت .. با این دوستم از بچگی تا الان دوستم اون یه سال از من زودتر ازدواج کرده الان هم حامله هستش .. ...

بعد از ظهر به آقای همسر گفتم بیا بریم خونه مامانت اینا ... زنگ زدیم و به اصرار گفتن از شام بیاین .. ما هم رفتیم اونجا .. نمیدونید چقدر تحویل گرفتن .. واقعاٌدرسته که از قدیم گفتن دوری و دوستی ... من فکر کردم اگه دیر به دیر بریم بیشتر تحویل می گیرن واقعاٌ هم همینطور بود .. البته خواهر آقای همسر خونه نبود و رفته بود خونه خواهر بزرگش ... دیگه بعد شام اومدیم خونه ....

جمعه هم صبح که بلند شدیم  زودی حاضر شدیم به سمت خونه مامانم اینا و..... دیگه ناهار و شام هم اونجا بودیمو ... راستش خونه مامانم خیلی آرامش دارم .. خیلی راحتم ...

از امروز هم که اداره ها ساعت کارشون ۹ تا ۲ هستش دیگه صفااااااااااا سیتیییییییییییییی ... تا بجنبیم میشه ساعت ۲ ...

راستی ۹ شهریور تولد آقای همسره ... میخوام براش تولد بگیرم ... نمیدونم چه کادویی براش بخرم .. البته پیشنهاد لباس ندید چون خیلی داره ... چه غذایی درست کنم ... ؟؟؟ میشه کمک کنید .. منتظر نظراتتون هستم ...

*** راستی یه قضیه ای بود که من گفتم از خانواده آقای همسری دلخورم یادتون میاد ؟میخوام براتون تعریف کنم.. من یه جاری دارم که یه سال قبل از من ازدواج کرده وقتی من با آقای همسر نامزد شدم متوجه شدم خانواده آقای همسر با این جاری بنده خیلی مشکل دارن .. یعنی یه جورایی همش بدگویی شو می کردن .. همشم منو از داشتن رابطه با این دختره  بر حذر میکردن .. یعنی اگه میفهمیدن که من باهاش رابطه دارم خیلی از من دلخور میشدن.... البته من هیچ وقت هیچی نمی گفتم وبیشتر شنونده بودم و با جاری هم رابطه ای نداشتم شاید فقط یه بار اس ام اس یا یه بار تلفنی... خلاصه این دختر خانم کلاٌ از وقتی من نامزد کردم با خانواده آقای همسر کنتاک کرد و دیگه رفت و آمد هم نکرد البته میشنیدم که خیلی به من هم حسودی میکنه و پشت سر من ........ می کنه ... حالا بگذریم .....

چند وقت پیش شنیدیم که این دختر خانم حامله شده و هفته پیش زاییده ... دفعه پیش که رفتیم خونه آقای همسر مادر و خواهر آقای همسر داشتن از شادی منفجر می شدن و همش به من و آقای همسر می گفتن که بهشون زنگ بزنید و تبریک بگید .... منو آقای همسر از تغییر ۱۸۰ درجه ای رفتار اونا خیلی متعجب و ناراحت شدیم ..... منم برگشتم به خواهر آقای همسر گفتم این همون خانمی بود که همیشه نفرینش می کردین وذهن منو شستشو میدادین و ازش بدگویی می کردین حالا چرا اینقدر عزیز شده .. من نمیدونم ... ؟؟؟ تازه مگه این خانم من مکه رفتم ، عروسی کردم ، دوباره مکه رفتم یه زنگ به من زد تا منم بهش زنگ بزنم..

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 11:19 توسط لیلی |


سلام سلام صد تا سلام .... خوب نزنید الان میگم ..

راستش این چند روزه خیلی حال خوبی نداشتم ... هم حال جسمی خوبی نداشتم ... هم حال روحی خوبی نداشتم و...

پنجشنبه از صبح خونه بودیم ... هم خونه خیلی کار داشت هم من حس و حال هیچ کاری نداشتم... دیگه داشتم کلافه می شدم ... خدایا من چرا اینطوری شده بودم ؟؟!!!... بالاخره کمر همتو بستم پاشدم لباسارا شستم و یه ذره خونه رو جمع و جور کردم و غذا درست کردم ..... در همین حین  آقای همسر هم داشت لاست نگاه می کرد همش هم به من میگفت تو هم بیا بشین لاست نگاه کن ... بهش گفتم اگه منم بشینم کی میاد کارای خونه رو انجام بده؟؟!!!

دیگه بعد از ظهر که شد بیشترکلافه شدم  آقای همسر همین جور نشسته بود از صبح یه کله داشت لاست نگاه میکردم... منم دیگه عصبی شدم ... یه ذره دادو بیداد کردم . گفتم پاشو منو ببر بیرون .. اینجوری که نمیشه تو از صبح نشستی فقط داری لاست نگاه میکنی ....  نمیدونم تا حالا حس منو داشتین یا نه .. یه روزی که عصبی هستید فکر کنید درو دیوار خونه داره خفه تون میکنه .... باید حتماٌ از خونه بزنید بیرون .. من اونروز اینجوری شده بودم ...

دیگه آقای همسر حاضر شد و با هم رفتیم دربند .... خیلی خوش گذشت .... من چون خیلی وقته کوهنوردی نکردم خیلی نتونستم برم بالا .. دیگه جاتون خالی یه شام و یه ذره از این خوراکی های ترش و خوشمزه اونجا خوردیمو اومدیم سمت خونه ... تو راه برگشت به آقای همسر گفتم بیا یه سر بریم خونه مامانت اینا یه سر بزنیم اونم گفت باشه  که کاش نمیرفتیم... چند سری هست وقتی میریم خونشون یه من میریم صد من برمیگردیم ... دیگه یه جریانی پیش اومد که مفصله و بعداٌ براتون تعریف می کنم ... ماهم ننشسته زودی برگشتیم ولی منو آقای همسر توی ماشین که نشستیم که عین دوتا توپ پر بودیم که چیزی به انفجارشون نمونده باشه باکلی اعصاب خوردی برگشتیم خونه  وتصمیم گرفتیم تا اطلاع ثانوی اون دور و برا پیدامون نشه .... تا یه ذره قدرمون رو بیشتر بدونن ....

جمعه هم ظهر با آقای همسر رفتیم خونه مامانم و من دوباره موهامو تیره کردم .. احساس میکنم بیشتر به من می یاد ... (راستی عصر که خونه مامانم اینا بودیم مامان آقای همسر زنگ زد که کجایید ما میخواهیم بیایم خونتون ... فکر کنم فهمیده بودن شب قبل ما از دستشون ناراحت بودیم ، آقای همسر هم گفت ما خونه نیستیم ... راستش من بدم می یاد وقتی کسی زنگ میزنه خونمون نیستیم از طریق موبایل دنبالمون بگرده .. واقعاٌ زشته ... حالا بگذریم )شب هم خونه مامان اینا موندیم ...

شنبه هم هیچ اتفاق خاصی نیفتاد .. یکشنبه هم من عروسی یکی از دوستام دعوت بودم یه ذره از اداره زودتر اومدم و رفتم خونه مامانم اینا تا از اونجا حاضر شم برم عروسی چون تالار نزدیک خونه مامانم اینا بود .. قرار بود آقای همسر هم بره خونمون دوش بگیره و بیاد خونه مامانم .. بهم گفت من تا ۳۰/۷ مییام اونجا .. حالا من زود رفتم آرایشگاه و خودمو حاضر کردم با آرایشو لباسو لنز و ... حاضر و آماده نشستم خونه مامانم تا آقای همسر بیاد .. حالا مگه مییاد .. موبایلشم نمی گرفت که بپرسم کجاست ؟دیگه واقعاٌ نگران شده بودم ... آقای همسر ساعت ۳۰/۸ اومد و منم یه ذره اخمام رفته بود تو هم و محلش نمی زاشتم ...تازه فهمیدم  آقا نشسته فینال قهرمانی بسکتبال و تماشا کرده تازه راه افتاده برای همین دیر اومده بود .. بهش میگم  خوب به من می گفتی دیر تر می یای منم دیر تر حاضر میشدم ...

خلاصه رفتیم عروسی  ... ای بد نبود ... ولی اختلاف فرهنگی  بین خانواده عروسو و داماد کاملاٌ فاحش بود ... عروس هم یه آرایش کاملاٌ غلیظ و عجق وجق کرده بود که اصلاٌ جالب نبود..  به نظر من آرایش عروس باید خیلی ملیح باشه نه غلیظ ..

بعد عروسی هم برگشتیم خونه مامانم و شبش هم با آقای همسر آشتی شدیم ... و الان هم که اومدم اداره وکلی کار دارم ولی بازم بی حوصله هستم ....

* یه ذره حال جسمیم خوب نیست ... بهم میگن شاید ح ا م ل ه شده باشی ....

ببخشید فکر کنم طولانی شد ... ..

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 9:44 توسط لیلی |


سلام ملیکم ..... خوبین ؟ خوش میگذره ؟

من چهارشنبه یه ذره از اداره زود اومدم که با مامانم بریم خونه خواهر آقای همسر مراسم مولودی گرفته بود ... تازه یه ذره زود اومدم بیرون  .. از همه دیرتر من رسیدم ...

دقت کردین چند تا صنف هستن که کار همدیگرو قبول ندارن .... مثلاٌ آرایشگرا ... وقتی میری پیششون اول می پرسن دفعه قبل کجا ابروهاتو برداشتی .... خیلی خراب کرده ... یا مثلاٌ خیاطها می پرسن کی این لباسو برات دوخته .. خیلی پارچتو خراب کرده ... یا این خانم جلسه ای ها ....

یه مانتو فروشی توی هفت تیر هست که حراج زده .. البته حراجش طولانی مدته وباید توی مدت حراج چند بار بری اونجا ... چون هر روز مدلاش عوض میشه .. مثلاٌ یه روز مانتوهای خوب می یاره یه روز مدلای بیخود می یاره....ولی قیمتهاش خیلی خوبه ....اگه خواستید آدرس بدم ....

راستی من یه آرایشگاه خوب برای کار مش میخوام .. میشه کمک کنید ... هم اکنون نیازمند یاریتان هستم ...

من ۵ شنبه کلی برای خودم برنامه ریخته بودم  که یه دفعه خبر دادن یکی از بستگانمون به رحمت خدا رفته ما هم از صبح بهشت زهرا بودیم ... دیگه بعد از ظهر خسته و هلاک اومدیم خونه ...

جمعه خونه پسر عموم دعوت بودیم .. اونجا هم خیلی خوش گذشت تا بعد از ظهر هم اونجا بودیم وقتی برگشتیم خونه با آقای همسرو مامن وبابام رفتیم یه قدمی زدیم و یه شامی خوردیمو برگشتیم خونه مامانم  و شب اونجا موندیم ...

دیروز هم که بعد از ظهر رفتیم مسجد برای ختم اون مرحوم و تارسیدیم خونه دیگه شب شده بود بس که خیابونا ترافیک بود .. تا ساعت ۳۰/۱۲ داشتیم لاست میدیدیم و بعدش دیگه من از خستگی نمیتونستم بیدار بمونم رفتم خوابیدم ...

**** راستی فردا قرار وبلاگی داریم ... خیلی خوشحالم که فردا میخوام دوستای دنیای مجازی رو از نزدیک ببینم ....

*** یادتون نره برای آرایشگاه خوب کمکم کنید... ۲۵  مرداد یه عروسی داریم ..

*** بلاگفا قاطی کرده هیچی اسمایلی نشون نمیده ..

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 11:43 توسط لیلی |


سلام دوستای جیگملی ناناز خودم ... چه خبر خواننده های خاموش ؟؟

* می دونید که از شنبه قرار بوده ماشینهایی که معاینه فنی نداشتن  رو توقیف کنن .. ما هم که شنبه از مسافرت اومدیم به آقای همسر گفتم : خواهشاٌ از فردا برو دنبال معاینه فنی ماشین ... تا حالا آقای همسر ۲ بارفته اونجا ، بهمون برگ معاینه فنی ندادن .... تازه ماشین ما مدل ۸۶ هستش ....

* دیشب رفتیم خونه مادر شوهری ... اون خواهر آقای همسر بود که با ما اومد شمال یه ژستی برای من و آقای همسر گرفته بود که نگو  و نپرس .. من که هاج و واج مونده بودم دلیل این رفتاراش چیه ؟؟؟!!! بعدشم کلی به من و آقای همسر متلک گفت منم هی اشک توی چشمام جمع می شد وهی بغض می کردم ... ولی نمی تونستم گریه کنم .. یعنی به طور فجیعی دلم ازش گرفت ... بعد از شام هم به آقای همسر گفتم زود پاشو بریم ... از خونه اونا تا خونه خودمون هم داشتم نق میزدم ... خود آقای همسر هم متوجه رفتار زشت خواهرش شده بود ... همش از من عذر خواهی می کرد .... به آقای همسر گفتم : جای دستت درد نکنه این جواب خواهرت بود ؟؟!!!!

*باورتون نمیشه اصلاٌ نمیفهمیدیم برای چی اونقدر با ما بد رفتاری کرد... منم کلاٌ آدم خود داری هستم ... حالا امروز هی خواهر آقای همسر به موبایلم زنگ می زد منم جوابشو نمیدادم ... بعدشم بهش اس ام اس دادم که تو جلسه هستم ... واقعاٌ که ....

* فردا خونه اون یکی خواهر آقای همسر مولودی دعوتم .... می خوام اونقدر تیپ بزنم که بترکونم .... یه لباس مینی ژوپ با یه کفش پاشنه بلند ....

* دلم تغییر می خواد ولی تغییر تو چی نمی دونم !!!!!

* امروز صبح که رسیدم اداره یکی از همکارای سابقم رو دیدم مثلاٌ اومد خودمونی بشه یهو جو گیر شد : اول صبح میدونید به من چی گفت ؟؟ به من میگه " معلوم هست تو این چند وقته کدوم گوری بودی؟"!!!! اونقدر از آدمایی که صبح اول صبح انرژی منفی با حرفای زشت به آدم وارد می کنن بدم میاد ..... منم محلش نذاشتم

* دیروز که رسیدم خونه دیدم آقای همسر زود تر از من رسیده خونه داره لاست میبینه ... من بهش گفتم  چه جوری بهت بگم بزار با هم ببینیم ... آقای همسر توی لاست دیدن در نبود من داره سوء استفاده میکنه ...آخه چند بار قبلاٌ شوخی شوخی بهش گفته بودم  بزاره با هم ببینیم .. به من میگه فکر کردم قبلاٌ شوخی کردی ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 16:5 توسط لیلی |


**بعداٌ نوشت : برای آلما جونم : لباس نامزدی من طلایی بود .. خیاط هم کارشو خوب انجام داد خدا رو شکر .. (عکسی که بشه ازش بزارم ندارم عزیزم )

سلام ... دوستای ناز نازی خودم ...

میخوام امروز یه مقدار براتون عکس بزارم .. البته هر عکسی که انتخاب می کردم یه کله از توش پیدا میشد... این عکسها یه مقدار از روز جهازبرونمه یه مقدار از مسافرت اخیرم ...

این خرید لوازم آرایش عروسی :

 

عکس شمال :

این میز ناهار خوریمونه :

اینجا روزایی  هستش که داشتیم خونمونو آماده می کردیم :

لباس نامزدی من :

لباس عروس من :

لباس پاتختی :

اینم از عکس ... بازم اگه عکس داشتم میزارم ....

  

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 10:43 توسط لیلی |


سلام سلام دوستای نازم ... خوبین ؟ خوشین ؟

* ما چهارشنبه ساعت ۵ بعد از ظهر راه افتادیم سمت رامسر ... حدودای ساعت ۲ نصف شب رسیدیم .. چون از هراز اومدیم خیلی طول کشید .. دیگه داشتیم می مردیم ... هرچی بگم هوا خوب بود کم گفتم ... هوا همش بارونی .. لطیف .. دیگه خیلی عالی بود ... جای همتون خالی ....

* خواهر آقای همسر هم بردیم شمال ... ما خیلی سعی کردیم بهش خوش بگذره ... ایشالا که بهش خوش گذشته ...

* یه حسی بهم میگه که من خیلی حسود دارم .. با اینکه به خدا چیز خاصی ندارم و هرچی تو زندگیم به دست آوردم لطف خدا بوده و بس  ولی خیلی ها به من حسودیشون میشه ...

* یه جورایی از رفتار خانواده آقای همسر خوشم نمییاد ... خیلی دمدمی مزاج هستن . کلاٌ رفتار آدمای دمدمی مزاج منو اذیت می کنه ... (البته مهربون هم هستنا ...)

* توی رامسر تله کابین و کاخ موزه و خیلی جاها رفتیم .. کلاٌ این سفر خیلی به من آرامش داد ...

* دلم یه مقدار حالت اکتیو می خواد .. اینکه همش توی جنب و جوش باشم .. همش بیرون باشم .. همش مهمون داشته باشم .. ولی برام پیش نمییاد ..

* قابل توجه دوستان وبلاگی منم توی قرار وبلاگی حضور دارما .. منو فراموش نکنید ...

* راستی از دوستای خوبم میخوام که خواننده خاموش وبلاگ من نباشن .. .. ازتون ممنون میشم ..

 * ایشالا توی پست بعدی می خوام عسک بزارم.. 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 11:29 توسط لیلی |


سلام سلام  دوست جونا ...

* پنج شنبه از صبح که از خواب بلند شدم حالم خوب نبود ... خاله پری اومده بود .... ولی با این بی حالی کلی توی خونه کار کردم .... شستن لباس و ناهار و گردگیری و جمع و جور و .... دیگه داشتم از کمر  می یوفتادم ... آقای همسر میگفت اگه حالت بده چرا اینقدر کار می کنی ؟ ؟ آخه من که کارمندم  دوست دارم ۵ شنبه ها کارامو بکنم جمعه ها برم بیرون ..

* مادر شوهری ۵ شنبه با یه کاروانی رفتن مشهد .. ایشالا بهشون خوش بگذره .. و برای ما هم سوغاتی های خوب بیاره ...

* جمعه رفتم خونه مامانم اینا ... عکاسمون هم زنگ زد گفت عکساتون آمادس .. می تونید بیاید ...

خدا رو شکر خیلی خوب شده بود ...

* آقا ی همسر میگه از روی فیلم عروسی یکی رایت می کنم بزاریم خونه مامانم اینا .. منم گفتم نه ... هر کی خواست فیلم عروسیمونو ببینه بیاد خونمون ...

*راستی ما هم به جمع لاست بین ها پیوستیم ... ولی وقتی من خوابم می گیره آقا یهمسر از من جلو می یوفته .. حالا من هی بهش میگم بزار با هم بریم جلو .. گوش نمیده که ... ۲ تا سی دی از من جلوتره ..

* ۵ شنبه به آقای همسر گفتم دوست دارم اگه پولامونو جمع کردیم آخر سال یه مسافرت خارج از کشور بریم ... آقای همسر به من میگه .. تو اندازه ای که فکر مسافرت خارج از کشوری فکر خونه خریدن نیستی ... بعدش هم برای من مثال میزنه فلانی رو ببین  پاشو از اصفهان بیرون نزاشته عوضش  زندگی جمع کرده ..  البته من از مقایسه کردن و مقایسه شدن خوشم نمی یاد ولی دوست دارم تا جوونم از این چیزا لذت ببرم ... نه اینکه سر پیری هیچ لذتی نبرده باشم .. ولی به خدا من فکر خرید خونه هم هستم ...

* دنبال یه روشی هستم برای لاغر شدن که زود جواب بده مثلاٌ یک ماهه .. کسی میتونه راهنماییم کنه ؟؟

* برای سفر شمال خواهرآقای همسر هم میاد ... خدا کنه بهمون خوش بگذره ...

*** دلم میخواد داداشم از کانادا سوغاتی های خوشگل برام بیاره ... هر دفعه هم زنگ میزنیم میگه هرچی میخوای بگو برات بیارم .....

* یکی از دندونام آب سرد بهش میخوره حسابی درد میگیره .. یه دندونپزشک خوب سراغ دارید ؟؟

* ببخشید خیلی پراکنده نوشتم ... فکر کنم امروز تمرکز ندارم ...

                                                                                                                                      

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388 10:32 توسط لیلی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام من لیلی هستم 26 سالمه در تاریخ 24/12/86 با کسی که به اندازه دنیا دوسش دارم عقد کردم ودر تاریخ 1/2/88 با هم عروسی کردیم و رفتیم زیر یک سقف ... اینجا رو انتخاب کردم برای ثبت خاطرات روزانه ام .....


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387



پیوندها

طنین جون
شهلا جون
مهربانو جون
آذرجون
آلما جون
دزی جون
تبسم جون
دخملی
هلیا جون
نیاز
گیتی جون
خاطرات یلدا و یاشار
پرنیان جون
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان