تبليغاتX
خانه عشق من

خانه عشق من

 

من دارم می رم مشهد ... تا شنبه نیستم ... به یاد همتون هستم ... به یاد من باشید ...

(ازدواج دانشجویی)....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 16:45 توسط لیلی |


 *  چهارشنبه که آقای همسر رفت یزد منم رفتم خونه مامانم ... ساعت ۳۰/۸ رسیدم اونجا ... داداشم و زن داداشم هم اونجا بودن ... داشتن میرفتن شمال به منم اصرار کردن باهاشون برم ولی حوصله نداشتم بدون آقای همسربرم ... .

**من چهارشنبه کلاس داشتم بعد کلاس فوری خودمو رسوندم خونه تا قبل از اینکه آقای همسر بره یزد ببینمشو وسایلشو آماده کنم وقتی رسیدم دیدم آقای همسر داره با تلفن با خواهرش صحبت می کنه ... این تلفن صحبت کردن حدود ۳۵ دقیقه طول کشید... دیگه آقای همسر داشت دیرش میشد خواهر آقای همسر هم

ول کن نبود .... منم توی این فاصله برای آقای همسر ساندویج درست کردم و یه ذره میوه و خوراکی گذاشتم براش ...... این خواهر آقای همسر خودش تا حالا که ما عروسی کردیم یه بار زنگ نزده حال ما رو

بپرسه وقتی هم ما بهش زنگ می زنیم دیگه ول کن معامله نیست .. ماشاا... خیلی چونش گرمه .... فقط هم از زیر زبون آدم حرف میکشه بیرون ولی وقتی ازش یه سوالی می کنی ها وقتی میخواد جوابتو نده میگه "خبری ندارم"یا  "نمیدونم"؟؟ (با لحن بخصوصی بخونید) آقای همسر وقتی تلفنش تموم شد حاضر شد و منم ساندویج و میوه هاو خوراکی هاشو گذاشتم تو کیفش که توی قطار گرسنه نمونه یا حوصلش سر  نره .. اونم با یه لحن بدی گفت واااااااااااایییییییی چرا اینقدر چیز میز گذاشتی .... وای دیرم شد!!!! منم بهش گفتم خوب گرسنه می مونی اونم همه رو گذاشت روی اپن آشپزخونه و رفت .. منم اشک تو چشام جمع شد وکلی به خودم بد و بیراه گفتم که منو بگو خودمو رسوندم خونه برای چی ؟برای کی؟؟ خلاصه برگشت و ساندویجاشو برداشت و رفت .. منم محلش نزاشتم..... ولی کلی تو دلم ناراحت بودم ...  (یه جورایی احساس کردم داره قدر ناشناسی می کنه ) بهش اس ام اس دادم یکی دیگه وقتتو می گیره  و دیرت میشه سر من خالی می کنی؟؟ خلاصه شب که خونه مامانم بودم تقریباٌ با اس ام اس بازی حل شد .... ولی کلاٌ آقای همسر یه مقدار دیر اشتباهاتشو قبول می کنه ... ولی وقتی می فهمه کلی برام جبران میکنه ها ولی خوب ما زن هستیم ..قبول دارید به حرف هم حساسیم .. من که خیلی زود دلم میگیره ...

از هر کسی..... شاید تو ظاهرم نشون ندم ولی از تو داغون میشم ...

پنج شنبه که بیدار شدم رفتم بانک و رفتم آرایشگاه تا ابروهامو بردارم ولی وسوسه شدم و دوباره موهامو رنگ کردم ... راستیتش الان نمیتونستم ۶۰۰۰۰ تومان برای مش هزینه کنم .... (ایشالا توی چشم انداز مالی ماه آینده منظورش می کنم)

بعد آرایشگاه رفتم خونه و یه ذره تر تمیز کردمو  یه قرمه سبزی توپ درست کردمو منتظر شدم آقای همسر برسه ... اومد و برام یه شاخه گل رز هم خریده بود ... خلاصه که از دلم در آورد ....

جمعه هم رفتیم خونه مامانم و شب هم رفتیم پارک پلیس پیاده روی و برگشتیم خونه مامانم وخوابیدیم ....

شنبه و یکشنبه هم که هیچ اتفاقی نیفتاد .... امروز هم که صبح رفتم دانشگاه و بعدش یه راست اومدم اداره .. توی اداره هم یه خورده ناراحت شدم .. حالا چراش بماند ......

*چهارشنبه و ۵ شنبه هم که تعطیلیم .... هیچ برنامه ای ندارم .... لطفاٌ یه قرار وبلاگی بزارید....

شاید حالو هوام عوض شه .....

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388 11:51 توسط لیلی |


شنبه با داداشم اینا قرار گذاشتیم رفتیم فیلم بی پولی ... سانس ۱۰ شب ... فیلم خوبی بود به نظر من .. رسیدیم خونه ساعت ۴۵/۱۲ بود ..اونقدر خسته بودیم .. مامانم میگه مگه مجبورید این برنامه ها روبزاری وسط هفته ... وقعاٌ راست میگه ها .. حالا این تو خاطرتون بمونه تا بعد ....

یکشنبه داشتم میرفتم خونه یه دفعه ای یادم افتاد واییییییییییییی دیروزش یعنی شنبه تولد خواهر آقای همسر بوده منم یادم رفته ..... خلاصه زود اومدم خونه و به آقای همسر زنگ زدم که بیا بریم خونه مامانت اینا تولد خواهرت بوده .. منم از قبل براش یه کفش خریده بودم کادوش کردمو  دوش گرفتمو رفتم یه کیک سفارش دادمو زودی رفتیم خونه مادر شوهری .... کلی تشکر کرد و خوشحال شد.... البته این خواهر شوهر من یه مقدار نمک نشناس هستشا یعنی یه چند وقت بعد حتماٌ فراموش میکنه ... به خدا منتی ندارم ولی کدوم زن برادری برای خواهر شوهرش از این کارا می کنه .. شبم ساعت ۱۱ برگشتیم خونه و تا کارامو کردمو لباسامو اتو کردم و خوابیدم شد ساعت ۱۲ ..

دوشنبه خونه داداشم دعوت بودم .. بعد از اداره رفتم خونه و حاضر شدم رفتیم مهمونی دوباره ساعت ۳۰/۱۲ برگشتیم خونه تا خوابیدم شد ساعت ۱ ...

حالا فکر کنید این کم خوابی های این چند شب جمع بشه یهو فوران می کنه دیگه .... دیروز از اداره که داشتم می رفتم خونه انگار بزرگراه رسالت قفل شده بود درست یک ساعت من قبل از تونل رسالت فقط تو ماشین نشسته بودم .... یعنی ماشینا اصلاٌ حرکت نمی کردن وساعت ۳۰/۶ رسیدم خونه .. به خدا دیگه داشت گریه ام در می یومد ... خدایا کی میشه من یه خونه نزدیک اداره بگیرم .. به خدا مردم از بس تو ترافیک موندم .. همه جور روشی هم امتحان می کنما .. از قبیل مترو و اتوبوسو تاکسی ولی بازم ترافیکه... توی مترو هم که قربونش برم فقط له میشم و یه عده آدم بی شعور فقط از این جور شلوغیها سوءاستفاده می کنن... وقتی رسیدم خونه داشتم از سر درد می مردم .. ۴ تا مسکن خوردمو گرفتم خوابیدم ...

ساعت ۹ آقای همسر منو بیدار کرد و گفت شام حاضره  دیدم به به آقای همسر چکار کرده یه پیتزایی درست کرده که انگشتات رو هم میخوری .... به به کلی کیف کردم .... ولی هنوز سرم درد می کرد ولی خوب کم کم بهتر شدم .. دیگه داشت کمبود خوابم جبران میشد ....

راستی ۱) راستی آقای همسر دوباره می خواد بره یزد .. من دوباره تنها میشم ..... دیشب بازم کلی گریه کردم ... در این مدت هرگونه قرار وبلاگی پذیرفته می شود ... راستی میخواین خودم یه قرار وبلاگی ترتیب بدم .. ؟کسی پایه هست؟؟ زود خبر بدین برای فردا قرار بزاریم .... ..

.. یه مدته میخوام برم موهامو مش کنم ... البته من قبلاٌ هم مش کردما ... ولی بعضی ها میگن مش سن رو می بره بالا ... ولی من اصلاٌ نظرم  اینطوری نیست ... بعد عروسیم چند بار موهامو قهوه ای روشن یا  تیره یا شکلاتی کردم از رنگ خسته شدم ... بعضی ها میگن مش سن رو میبره بالا .. بعضی ها میگن رنگ سن رو میبره بالا مثل اینکه در این مورد بین رنگ و مش بین علما اختلافه..... .. حالا شاید فردا برم مش کنم... ....

راستی ۲ ) دیروز که داشتم  مییومدم خونه آخر وقت رفتم دستشویی اداره دستمو بشورم یکی از همکارامو دیدم که داره وضو میگیره ...گفتم چرا الان وضو میگیری .. الان که اداره تعطیل میشه نماز خونه بسته است... گفت دارم از طرف اداره دارم میرم جمکران منم طبق عرف گفتم به سلامتی التماس دعا .. برگشت به من گفت برای چی برای تو دعا کنم . خدا که همه چی بهت داده ...!!!!!! منو میگی داشتم شاخ در می یوردم ... البته این خانم یه دخترخانم سن بالای مجرده ... (خدایا منو ببخش یه جورایی ترشیده) وصد البته منظوراون خانم  از همه چیزایی که خدا به من داده نعمت شوهر بود .... خدایا یعنی چقدر آدم میتونه کوته نظر باشه ....یعنی دیگه دعا کردن هم خسیسی می خواد ؟؟؟ فقط تو دلم گفتم خدایا کمکش کن ... خیلی دختره حسودیه .. از وقتی که من ازدواج کردم اونقدر با من بد شده که نگو ..البته مثلاٌ یه دختر مذهبیه و خیلی جانماز برای همه آب میکشه .. من که میگم خدا به اندازه ظرفیت قلب هر کسی بهش میده ؟؟ مگه نه ؟؟

* کسی فیلم تردید رو دیده ؟ فیلم خوبیه ؟؟

* راستی سیم کارتم پریروز سوخت .. تمام شماره های دوستام که روش بود از بین رفت ...

الان شماره هلیا و معصومه روندارم .. اگه تونستید برام خصوصی بزارید ....

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 12:26 توسط لیلی |


*دوشنبه مراسم ختم زن دایی مامانم بود (البته این خانم از چند جهت با مامانم نسبت داره ) که من بعد از اداره باتفاق زن داداشم خودمو رسوندم مسجد .. آقای همسر و مامان و بابام و داداشم هم اومدن .... بعد از مسجد خونه یکی از پسرهای اون مرحوم مراسم داشتن مارو هم دعوت کردن که بریم ..ما هم رفتیم اونجا . ، البته خونه که نبود یه جورایی قصر بود و صد البته مراسم عزا که نبود سالن مد بود .. من هم چون خیلی به خودم نرسیده بودم خیلی ناراحت بودم ... البته من فکر نمی کردم که بعد مسجد بریم خونشون وگرنه به خودم میرسیدم .. ..  منم لباسای قشنگ قشنگ دارم دیگه ... میز شامشون یه جورایی مثل میز شام نامزدی من بود .. کلی با تشریفات و دنگ و فنگ ..... فکر کردم مردن پولداری هم حال میده ها نه ؟؟؟؟؟

* شب که از مراسم بالماسکه ببخشید مراسم عزاداری برگشتیم یه جورایی دپرس بودم.... همش از خدا می خواستم که به من و آقای همسر در درجه اول سلامتی بده بعدش اینکه  من با آقای همسر صاحب همه چی بشیم ... خدا به زندگی هممون برکت بده ....

*آقای همسر چهارشنبه گذشته برای دریافت اصل مدرک تحصیلیش باید میرفت یزد و چون راه خسته کننده بود و سفر آقای همسر هم یک روزه بود به من گفت که برم خونه مامانم .. منم زنگ زدم خونه مامانم که من میام پیش شما ... مامانمم گفت لیلی جان ما داریم میریم شمال .. تو هم با ما بیا بریم شمال ... اینجوری شد که بین من و آقای همسر یه جدایی کوتاه مدت افتاد .... یعنی آقای همسر رفت یزد منم با مامانم اینا رفتم شمال ... هوا بد نبود ولی یه ذره گرم بود ...  شبی که آقای همسر قرار بود بره یزد منم برم شمال اونقدر تو خونمون تو بقل آقای همسر گریه کردم که دیگه چشمام باز نمیشد .. الان که حدوداٌ ۶ ماه از زندگی من و آقای همسر می گذره من اونقدر به آقای همسر وابسته شدم که اصلاٌ طاقت دوریشو ندارم حتی واسه یه لحظه... آقای همسر هم کلی منو دلداری داد .. ولی خدایی سفر بدون شوهر اصلاٌ مزه نمیده ها ... ما چهارشنبه بعد از ظهر رفتیم و جمعه عصر هم برگشتیم ..... ولی من دلم برای آقای همسر یه ذره شده بود ... دیشب هم که رسیدیم مامانم اینا منو گذاشتن دم خونمون و من و آقای همسر به زور بردیمشون  خونه و با هم شام خوردیمو  (البته   آقای همسر زحمت کشیده بود)مامان و بابام رفتن .... و من و آقای همسر هم در راستای دلتنگی کلی لاو ترکوندیم ....

*دانشگاهها باز شده برنامه کلاسی منم کلی افتضاحه هر روز باید برای ۲ ساعت باید برم دانشگاه .. امروز یا فرداست که منو از اداره بیرون کنن.. ....

*بچه ها آدرس یه خیاط ماهر رو میخو ام که قیمتشم مناسب باشه .....

* من یه هفته است نرفتم خونه مادر شوهری .. این دفعه که برم حتماٌ یه بار متلک باید حمل کنم .. آخه اون دفعه که بعد از یه هفته رفتم اولش کلی اخماشون تو هم بود بعد کم کم خوب شدن .....

 

*

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 16:40 توسط لیلی |


سلام سلام ...

خوبید ؟ خوشید ؟ با بی خبری از من که خوش می گذرونید دیگه ....

اصلاٌ تو این مدت حس نوشتن نداشتم ... حالا چرا ... واقعاٌ نمیدونم ؟!!!!! اصلاٌ نمیدونم از کجا بنویسم ........ اوووووووم آهان : ۵شنبه قبل از عید فطر رفتیم خونه مادر شوهر جان ..و وکلی خوش گذروندیم ... داداشم اینا هم تماس گرفته بودن که صبح عید فطر همون یکشنبه ساعت ۴ میرسن تهران ... دیگه منم  که از خوشحالی توی پوست خودم نمیگنجیدم .... از شب شنبه رفتیم خونه مامانم اینا که صبح زود با هم بریم فرودگاه .. خدا رو شکر به سلامتی و سر موقع رسیدن و کلی دیدارهامون تازه شد ......... رسیدیم خونه تقریباٌ ساعت ۱۵/۶ صبح بود گفتیم یه ساعت بخوابیم بعدش بریم نماز عید فطر .. ساعت ۳۰/۷ پاشدیم رفتیم نماز عید فطر محلمون که دیدم تازه شروع شده و اونقدر شلوغ بودکه من و مامانم به زور خودمونو جا کردیم ولی بنده خدا آقای همسر نتونست جا پیدا کنه .... واقعاٌ نتوست ... اونقدر دلم براش سوخت ... ولی به خدا قلباٌ نماز خودمو بهش هدیه کردم .....

برادرم و همسرش هم بعد از اینکه رفته بودن خونشون یه استراحتی کردن و ظهر برای ناهار اومدن خونه مامانم اینا .. دیگه در حد یه تانک برای هر کدوممون سوغاتی آورده بودن .. واقعاٌ اگه من زنده باشم حالا حالا ها هیچی لازم ندارم .. در حدود ۱۲ دست لباس و  تی شرت برای من و در حدود ۱۰ دست لباسو تی شرت هم برای آقای همسر + کلی شکلات و قرص امگا ۳ + دیگه کلی چیز میز ... (راستی لپ تاپ هم برامون آوردن، خیلی خوب و کاربردی و خوشگله )

واقعاٌ دستشون درد نکنه ... خیلی زحمت کشیده بودن .....

بعد از ظهرم چون هنوز ساعت خوابشون با ایران تنظیم نشده بود  برگشتن خونشون تا بخوابن ....

ما هم شب خونه مامانم موندیم و صبحش رفتم سر کار ....

مادر شوهرم اینا دارن خونشونو بازسازی و نقاشی و .... از این کارا می کنن منم چون عید فطر نرفتم خونشون بعد از ظهری که از اداره رفتم خونه تماس گرفتم که می یایم دیدنتون و  شما به زحمت نیوفتید ، خودم شام درست می کنم و یه شام  خوشمزه درست کردم و بردم اونجا و با هم خوردیم و کلی خود شیرینی کردم ... برادرم اینا برای مادر شوهر و پدر شوهرم منم سوغاتی آوردن بودن که اونا رو هم براشون بردیم و کلی تشکر کردن ......  اینم از این

راستی مامانم به مناسبت عید فطر به من و آقای همسر عیدی داد ...

از این جارو شارژی ها که توی ماهواره تبلیغ می کنه ... دسته های بلند داره ... !!!!

یه جفت کتونی خوشگل برای من + یه ساعت و تقویم دیجیتالی رومیزی برای آقای همسر

دستشون درد نکنه .... البته فکر کنم وقتی دیگه عروسی میکنی این عادت عیدی دادن از سر خانواده شوهر میفته مگه نه ؟؟؟

وسط هفته دیگه اتفاق خاصی برام نیفتاد و من یه ذره بی حوصله تشریف داشتم ... چهارشنبه آقای همسر بعد از ظهری گفت بیا بساط جوجه کبابو آماد کنیم بریم چیتگر ... دیگه وسایلامونو برداشتیم و ساعت ۹ از خونه رفتیم بیرون  یه ذره خوراکی خودیمو . جوجه کباب زدیم به بدن دیگه داشت کم کم هوا سرد میشد برگشتیم خونمون و نشستیم فیلم دیدمو خوابیدیم ...

پنج شنبه هم از صبح که از خواب بیدار شدم جو کار کردن و تمیز کردن خونه منو گرفت چون آقای همسر هم خونه نبود تک و تنها مبل و میز ناها رخوریمونو جابجا کردم و آشپزخونه رو شستم و سرامیکهارو تمیز کردم و کلی لباس شستمو .... دیگه داشتم از پا می افتادم ... شب که شد دیدم کم کم  دارم کمر درد می گیرم  یه ذره درا زکشیدمو هر لحظه دردش داشت بدتر می شد ... آقای همسر کلی پیروکسیکام برام مالید و گرفتم خوابیدم .... صبح که از خواب بیدار شدم دیگه خوب شده بودم ....

دیروز هم ک از صبح رفتم خونه مامانم اینا برادرم اینا هم اومدن اونجا . بعداز ظهرش هم با هم رفتیم سینما فیلم دوخواهر ... دیگه تو فیلمها که می دونید آب میریزن و هم میزنن . از دو تا چهره هم استفاده می کنن  من و شما هم برای وقت گذرونی میریم سینما .. اینم از تفریح کردنمون ... شام هم جاتون خالی رفتیم فری کثیف و شبش هم برگشتم خونه مامانم اینا و الانم که در خدمت شمام ...

راستی۱) بچه ها دانشگاهها از الان رسمیت دارن یا نه ؟

راستی ۲) کسی از ویندوز ویستا اطلاعاتی داره ؟ ایکس پی بهتره یا ویستا ؟؟ 

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388 13:13 توسط لیلی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام من لیلی هستم 26 سالمه در تاریخ 24/12/86 با کسی که به اندازه دنیا دوسش دارم عقد کردم ودر تاریخ 1/2/88 با هم عروسی کردیم و رفتیم زیر یک سقف ... اینجا رو انتخاب کردم برای ثبت خاطرات روزانه ام .....


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387



پیوندها

طنین جون
شهلا جون
مهربانو جون
آذرجون
آلما جون
دزی جون
تبسم جون
دخملی
هلیا جون
نیاز
گیتی جون
خاطرات یلدا و یاشار
پرنیان جون
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان