|
اون روزی که آخرین پستمو نوشتم بسیار بسیار عصبی بودم .. ولی خوب خدارو شکر الان خوبم ... یعنی تقریباٌ خوبم .... ***پنج شنبه صبح رفتم خونمون و با خواهر آقای همسر یه مقدار کارا رو انجام دادیم ولی خوب کار زیادی از پیش نرفت چون مبل و میز ناهار خوریم نیومده بود و معطل شدیم که بیاد آخر سر هم زنگ زدن که امروز براتون نمیفرستیم ... و من و آقای همسر شبش رفتیم مهمونی .. جمعه صبح من و مامان و بابا همه وسایلی که باید می بردیم گذاشتیم تو ماشین و بردیم خواهرهای آقای همسر هم اومدن و خیلی کمک کردن و خلاصه دیگه ساعت ۱۲ شب تموم شد ... مبل و میز ناهارخوریم رو هم ساعت ۲ بعد از ظهر آوردن خیلی خوشگلن ... واقعاٌ دوستشون دارم .. فکر میکنم خونمون خیلی خوشگل شد اگه شد عکس میزارم براتون ... ***دیشب با بابام بحثم شد ، سر هر قضیه ای که از من ناراحت میشه پای آقای همسرو میکشه وسط .... این قضیه منو ناراحت میکنه ... احساس میکنم بابام نتونسته ارتباط خوبی با همسر من برقرار کنه .. البته از یه دوستی شنیده بودم پرا وقتی دختراشونو شوهر میدن به دامادشون حسادت میکنن ... حالا چرا ؟ من نمیدونم واقعاٌ هم سر در نمیارم ... منم که طاقت نمیارم از آقای همسر طرفداری می کنم .. اونم بیشتر عصبانی میشه ... خلاصه من الان از دست بابام ناراحتم ... *** هر چی بیشتر به روز عروسیم نزدیک میشم ، استرسم بیشتر میشه .. *** بچه ها شما میدونید چکار کنم تا زودتر پ *ر*ی*و*د بشم ؟؟ آخه من احساس میکنم یاروز عروسیم یا روزی که میخوام برم مکه پ*ر*ی*و*د میشم .. میخوام زودتر بشم تا خیالم راحت بشه ....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 13:34 توسط لیلی |
|
| ||||||